|
اگر بگویم که شادم و خندان دروغی بیش نگفتم اگر بگویم غمناکم باز هم دروغی بیش نیست مرا یارای سخن گفتن با شما عزیزان نیست ولی میگویم تا بل این دل ویران و آشوب گرفته ام آرام بگیرد آی واژگان سرد آتش گرفته رهایم کنید های عشق ویران شده رهایمان کن سلام دیر آمدم و زود رفتم دیر رفتم و زود بازگشتم بازگشتی که خود نیز در حکمت آن مانده ام. باز هم نمیدانم که باید گفت یا نه ؟ اما باز هم میگویم میگویم که این روزها معنا و مفهوم عشق رنگ دیگری برایم گرفت رنگ بی رنگی و بی آلایشی. رنگی به رنگ رنگین کمان که از هر سو نظاره اش کردم یکرنگ و یکنواخت بود . میگویم که عشق را به طرز دیگری میجستم و نگاهش میکردم. عشق را متعلق به معشوق میدانستم و بس. عشق بدون معشوقه برایم معنی نداشت. همانطور که اکثر ما بر این عقیده هستیم که عشق به مخلوق یا همان موجود زمینی به وجود آوردنده عشق به خالق و پاکی هاست ، من هم بر این عقیده بوده ام و هستم . شاید اینطور بگویم بهتر است ؛ اگر عشقی به معبود و خالق وجود نداشته باشد و دل آرامش خود را به دست نیاورده باشد و خود را نشناخته باشد ، محال ممکن عشق را درک کند و عاشقی را لمس نماید. اگر عشق به معبود و خالق نباشد، عشق به مخلوق هم وجود نخواهد داشت. در هر دو صورت این دو عشق که دائما آنها را از هم مجرا مینمایند، همیشه با هم بوده اند و هستند . من بر این عقیده هستم که هیچ بشری نمیتواند عشق الهی داشته باشد بدون اینکه معشوقه ای زمینی در اختیار داشته باشد. مستلزم رسیدن عشق آسمانی درک و لمس کردن عشق زمینی است. از شما میپرسم حال از نظر شما این دو جدای از هم اند؟ آیا کسی که معشوقه ای زمینی ندارد میتواند به سمت عشق آسمانی برود و عاشق شود ؟ آیا عشق به معبود و یا همان عشقهای آسمانی است که عشق به یک انسان را می آفریند ویا نه بالعکس ؟ اگر هدف از عشق تنها رسیدن به عشق آسمانی بود چرا خداوند از انسانها خواست که در زمین عشق بپراکنند ؟ من که باور نمیکنم انسانی بدون درک خود و لمس عشقهای به اصلاح زمینی و دنیایی بتواند یک قدم به سمت عشق الهی بر دارد. منی که حتی نتوانسته ام عاشق یک موجود ضعیف و کوچک یاشم من که حتی نتوانسته ام عشق خود را به یک انسان ابراز کنم من که با همه کوچکی خود قدرت توان درک عشق زمینی را ندارم ، آیا قادر به درک عشق آسمانی هستم. من که لیاقت عاشق شدن به یک موجود زمینی را هم نداشته ام، لایق عشقی به آن عظمت هستم ؟ من که نتوانسته ام معنا و مفهوم عشق ورزی را دریابم ، آیا به راستی قادر خواهم بود یک عشق آسمانی را در دل بپرورانم ؟ نه. از نظر من محال ممکن است. حال اگر شما دلیلی بر نقض گفته های من دارید سخت مشتاق شنیدنشان هستم من میگویم که چگونه میتوانم عشق به بزرگان عالم بورزم در حالی که که رسم عشق ورزی به حقیر ترین موجود را نیافته ام و ندیده ام ؟ من عشق را در این روزهای جستجو بهتر لمس میکنم نمیگویم که حتم دارم که یافته ها و گفته هایم عین واقعیت است. نه اما تمام تلاش من این است که بگویم عشق الهی و پاک میسر نمیشود مگر اینکه عشق را در ابعاد کوچک لمس کرده باشیم. بنده خود را میگوییم و هیچ شخص یا فردی مد نظرم نمیباشد. من باز هم میگویم اگر لازم باشد فریاد میکنم ، کسی که توان ابراز عشق نداشته باشد عاشق نیستو ادای عشق را در می آورد. میگویم که عشق را نمیتوان در قالب جملات و اشعار ابراز کرد میگویم که هر کس عاشقانه شعر بسراید و از عشق دم بزند عاشق نیست میگویم که عشق بی صدا فریاد میکند میگویم که هر کس عاشقانه سخن بگوید نمیتوان به او لقب عاشق داد کسی که از عشق میگوید ، تنها خداوند متعال او را موحبتی عطا کرده که توانایی چیذن جملات عاشقانه رادر کنار هم دارد. مهربانترین و نزدیکترین دوسم روزی نزد من فریاد سر داد و گفت و گفت وگفت گفت که عاشق نمینالد عاشق عشق خود را با هیچ چیزی معاوضه نمیکند او گفت زمانی باید به این باور رسید که معشوقه گردیده ام که هرگز نشنوم که معشوقه اش هستم. نگوید دنیا بدون تو مساوی با هیچ است. نگوید دنیایش هستم . نگوید بعد از پدر و مادرش اولین نفر هستم . هرگز نمیگوید دوستت دارم اما تمام هستی اش را به نامت میزند هرگز نمیگوید، اما دنیایش میشوی هرگز نمیگوید، اما پناه گاه خستگی هایش میشوی عاشق از در هر دم از عشق دم نمیزند عاشق در پی اثبات عشق است و نه عنوان عشق . بگذارید دردی است که مدتها سینه ام را میفشارد فریاد کنم بگذارید بگویم که عشق در حال نابودی ست در حال فنا شدن و به رفته به سمت هرزگی میباشد. ای وای به داد عشق برسید که دار حال نابودی است نابودیه مطلق. همگی با واژه عشق بازی به خوبی آشنایی داریم من هم میشناسمش من هم بر این باورم که با عشق و عشق بازی خود را زیبا میکنم. به خود عشق میورزم. اما عشق بازی یعنی چه ؟ یعنی بازی کردن با عشق ؟ این روزها از هر کوی و برزنی نوای عاشقی و شکست عشقی به گوش میرسد شنیده ام که این روزا همه در حال عشق بازی هستند دیدم و شنیده ام که عشق به بازی گرفته شده آنهم چه بازی زیبا و شکننده ای !! یک بازی به درندگی بازی های آمریکایی ! به تلخیه بازی کشتی کج ! آری بازی... با عشق، بازی میشود و ما همچنان نظاره گر هستیم. آیا به راستی این بازی که در حال تماشایش هستیم و گاه و گداری در حین تماشایش برای اینکه جذابیتش برایمان از بین نرود، حتی کف و سوت هم میزنیم ، زیباست و تماشایی ؟ ؟ آیا ته به حال خود هم بازی کرده ایم ؟ خود هم بازی داده ایم ؟ تلخترین بازی دنیا را میتوان همین بازی با عشق نام برد عشق بازی را جایی شنیذه ایم اما آنرا اشتباه فهمیده ایم جایی شنیده ایم که باید با معشوق مان عشق بازی کنیم اما نمیدانستیم که این بدان معنی نیست که با عشق بازی کنیم ما بازی میکنیم و به گمانمان که در حال عشق ورزی هستیم . بازی به چه قیمتی ؟ هنوز بر این باور نیستم که بازی میدهیم و این بازی روزی تمام میشود و از سمتی دیگر آغاز میشود بر این باور نیستیم که خود هم روزی بازی داده خواهیم شد اگر بر این باور بودیم و به تقدس عشق ایمان داشتیم، هرگز به بازی اش نمیگرفتیم. عشق یعنی پاکی و زلالی عشق یعنی در آغوش گرفتن و گریستن عشق یعنی بدور بودن از هرگونه هوی و هوس نفسانی این روزها چیزها دیده ام و شنیده ام که درکمرا نسبت به عشق زیباتر و بهتر نمود دریافته ام که عشقی که طالب عشق بازی و بازی با کلمات عاشقانه باشد ،عشق نیست دریافته ام که عشق رها میکند دریافته ام که حتی عشق به سمت معشوق روانه نمیشود تا دستان گرم و لطیف معشوق را لمس کند و گیسوانش را غرق بوسه کند این روزها همه دچار نوعی عشق زدگی شده اند با هر شخصی که به صحبت مینشینم ، همه آنها از اینکه عشق آنها به بازی گرفته شده مینالند اما چرا کسی این بازیگران در کجای صحنه جا دارند ، من نمیدانم هیچ گاه شخصی از این نگفت که خود با عشق بازی کرده حکمت در چه بود نمیدانم بازیگران کجا بودند نمیدانم نمیدانم که چرا هیچ کس نگفت بازیگر بوده نمیدانم چرا همه عاشق صادق و پاک بودند در نمیابم که چرای پای صحبت از عشق که میرسد، همه میگویند با آنها بازی شده و شکست خورده اند ؟ عشق به بازی گرفته شده شعرهای عاشقانه سروده شده و جملات عاشقانه نثار معشوق گردیده اما آیا براستی عاشقانه سرودن نشانه ای از عشق و عاشق بودن است ؟ آیا عاشق عشق خود را در دستان خود میگذارد و به دیگران نشان میدهد و فخر میفرشد ؟ آیا به راستی عشق متعلق به معشوق است ؟ آیا عشق وسیله ای برای رسیدن به کمال و وجود پاک و بی آلایش نمی باشد ؟ از اینکه باز هم سخنانم به درازا انجامید و با صبر و تحمل یاوه گویی های من را شنیدید و تحمل فرمودید سپاسگزارم. بیاید برای اینکه عشق رنگ و بوی حقیقی از دست رفته خود را بدست آورد، همگی با هم تلاش کنیم هیچ چیز حاصل نمیشود مگر با خواست و تلاش خودمان هیچ چیر تغییر نمیکند تا خود تغییری نکنیم پس همگی با هم قدم بر داریم در جهت رسیدن به وجود پاک و بی آلایش که سخت و دور از انتظار نیست. من معنی زیستن را نخواهم فهمید عشق را نخواهم فهمید انسانها و دروغها و وعده ها را نخواهم فهمید من ساده زیستی را می شناسم اما ساده نگری را خواهم یافت ؟ مدتهاست که زمستان است و بهار را ندید ه ام آیا به راستی بهار خواهد آمد ؟ آدمکها بیدار خواهند شد ؟ در پس این سرمای سوزان بهاری خواهد بود ؟ به امید روزی که بهار رو به روزگار غریب و یخ زده دلها برگردونیم. پ.ن ۱ : این مطلب رو بهار سال گذشته نوشتم .. + موقعی که خط خطی شد : جمعه 10 مهر1388 2:45 PM گذشته شده از قلب سایه |
از اسارت تا رهایی فاصله ای نیست فقط کافیست با وزش باد به رقص درآیی و از ریسمان زندگی دل بکنی پرواز در چند قدمی دربند بودن است
پرواز در جوار اسارت زندگی میکند فقط کافیست عاشق شوی و ............... + موقعی که خط خطی شد : یکشنبه 15 شهریور1388 8:0 PM گذشته شده از قلب سایه |
من سرودی تازه می خواهم من امید
تازه می خواهم من سر
تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ. من سرودی
را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم. من نمی
خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن من زبانم
لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم. من به
ناموس قرون بردگیها یاغیم ( دکتر هوشنگ شفا ) + موقعی که خط خطی شد : سه شنبه 10 شهریور1388 6:9 PM گذشته شده از قلب سایه |
نه تو می مانی ٬نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آینه ،نه آینه به تو خیره شده است تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید و اگر بغض کنی ... آه از آینه دنیا که چه ها ٬خواهد کرد گنجه دیروزت پر شده از حسرت و اندوه و چه حیف بسته های فردا همه ای کاش ای کاش ظرف این لحظه ولیکن خالیست ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود؟ غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن تا خدا یک رگ گردن باقیست!!!! تا خدا مانده ٬به غم وعده این خانه مده... + موقعی که خط خطی شد : شنبه 7 شهریور1388 7:4 PM گذشته شده از قلب سایه |
اکنون این ترس را از خود دور می کنم و به محض رهایی، دست خداوند را به دست می گیرم ... آزادی را دار زدند ،آی ملت كور نباشید... سر در كتابخانه ها بنویسید : لطفا سكوت نكنید.. فریب !! + موقعی که خط خطی شد : چهارشنبه 13 خرداد1388 12:51 PM گذشته شده از قلب سایه |
زنبور دلبسته هیچ گلی نمی شود. از انواع گلها شهد جمع میكند
اما دلبسته نمی شود. بسوی گل سرخ و
گل همیشه بهار می رود، بسوی گل نیلوفر می رود، از گلی به گل دیگر حركت می كند اما دلبسته و
وابسته نمی شود.دومین چیزی كه باید به یاد داشت این است كه اگرچه زنبور از گلهای بسیاری شهد جمع می كند، هیچ گلی را
نابود نمی سازد. زنبور بسیار ماهر و
ملاحظه گر است. به گلها آسیب نمی رساند. در حقیقت گلها وقتی زنبور به رویشان می نشیند بسیار
خوشحال می شوند و به خود می بالند. زنبور هیچگاه تخریب نمی كند. آنچه را كه نیاز دارد جمع آوری می كند اما به روشی
استادانه و با چنان مهارتی كه شكل گل
كاملا دست نخورده باقی بماند.بگونه ای زندگی كن كه به هیچكس آسیب نرسانی. سازنده، ملاحظه گرانه و هنرمندانه زندگی
كن. با حساسیت و ظرافت زندگی كن و هیچگاه دل بسته نشو. از تمام تجارب زندگی لذت ببر. از تمام گلهای
زندگی لذت ببر اما روان باش. در هیچ
جایی توقف نكن تا به خدا برسی آری زنبور دلبسته نمیشود، نابود نمیکند، آسیب هم نمیرساند و
بالندگی را برای گلها به ارمغان میبرد و زندگی تازه ای به آنها میبخشد. زنبور ملاحضه گر است و محتاط و در عین حال عاشق . او یک عاشق تمام عیار است . عشق زنبور وسیع است . شاید بتوانم
گفت عشق او خدایی است و براستی که اگر بگویم در عشق ورزی به مانند خالق تمام
کائنات می ماند سخنی به گزاف نگفته ام. او عاشق است و عشق خود را محدود و دربند نمیکند. این زندگی را میتوان از چندین جهت برسی کرد. یکسوی آن ،عشق زنبور میتواند باشد.عشقی جاری و وسیع ؛ عشقی که
نا تمام است و مکرر ، عشقی که منفعت طلب نیست و معشوقه اش را نه میرنجاند،نه رها
میکند و نه به او آسیب میزند. عاشقی که عشق را نثار همگان میکند و در این میان خبر
از هیچ تبعیض و گریز و به آتش کشاندن نیست . او جاری بودن را فراموش نمیکند .او
چشمانش را به روی زندگی نمیبندد. او خود و زندگی اش را محصور نکرده و با مهارت
هرچه تمامتر از زندگی اش بیشترین بهره را میبرد . توقف نمیکند و چه به جاست اگر
بگویم سکون و دیدن تنها یک عشق و منعطف کردن تمام افکار و زندگی از جهت یک عشق ، مردنی
بس دردناک و تلخ است. برای رشد و رسیدن به تکامل باید حرکت کرد چرا که سکون تساوی
با مرگ است . زندگی بدون عشق بی انگیزه و بی معناست و میزان بهره دهی عشق
بستگی به وسعت دامنه نگاه ما به این پدیده دارد بدین معنا که هرچه عشق را محدودتر
کنیم ؛ نوع عملکرد نیز بسته تر و ناچیز تر میشود. مثلا اگر همه عشق،یک فرد یا چیز
را شامل شود، در واقع خود را از ابعاد دیگر آن محروم کرده ایم اما اگر عشق گستره
ای وسیع یابد در آنصورت لحظه ای را بدون آن نخواهیم داشت و عشق در سراسر وجودمان
جاری شده و ما را به اوج میرساند. زنبور عاشقانه به روی تمامی گلها مینشیند و شهد
همه آنها را مینوشد و در آخر ماحصل تلاش و شیره وجودش را تقدیم کندو میکند. عشقی
که نه معشوق آزار میبیند و نه عاشق . هر دو میبخشند و حال آنکه فدا نمیشوند ،
عشقشان را تقدیم میکنند. عاشق فقط عشق میبخشد و عشقش را محدود نمیکند. گل نیز
همچون زنبور عاشق است و شهدش را به زنبور مینوشاند بی آنکه انتظار پاسخی از زنبور
داشته باشد یا در جستجوی آن باشد. زنبور و گل هر دو شهدشان را می بخشند بدون اینکه
منتظر بمانند تا ببینند این عسل یا شهد به کجا میرود و کام چه کسانی را روشن
میکند. همانگونه که میگویند : مثل باران باش و نپرس پیاله خالی از آن
کیست ؟ عشق، عاشق را به آسمانی میبرد که دور از زد وبندها و رابطه
بازی هاست فقط کافی است عشق آمیخته هوس نشود و هوس هرچیزی میتواند باشد. خودخواهی
و برای خود خواست نیز میتواند نوعی هوس باشد . بر عاشقی میتوان نام عاشق راستین نهاد که محبوب را فقط برای
خود و در قفس نمیخواهد بلکه اورا برای شکفتن و رسیدن به نهایت پرواز یاری میکند و
در این پرواز سهمی برای خود نمیطلبد . او در تلاش است که معشوقین بیشتری را در پروازشان
یاری دهد. او باغبانی است که گل را با رنج اما عاشقانه به بار می آورد و به این
امید که تماشای گل ، روح انسانها را به معراج زیبایی پرواز دهد . جایی خواندم عاشق باید حساب عشق را از معشوق جدا کند چون
معشوق تنها بهانه ایست برای درک عشق و این بهانه آنقدر عظیم نیست که پاسخگوی همه
نیازهای عاشق باشد. او باید در یابد که عشق ، خود پاسخ خویش است. عاشقی در رنج
نخواهد بود که میل به تصرف معشوق نداشته باشد. آنان که در عشق در میمانند و زیر آوار بی وفایی و هجر و بی
وفایی یار ویران میشوند , عاشقانی وابسته و نگون بختند و مدفون شده در خاک عشق. و آنانکه معشوق تنها بهانه ایست برای آشنایی دلشان با پدیده
عشق و عشق آسمانی است که آنان را بال میدهد ، وارستگانی شیفته اند که از قید معشوق
رها شده و غرق دریای عشق اند . عاشقی آغازیست برای آشنایی با عشق و عشق ورزی . تو عشق را می
یابی حال آنکه محبوب و معشوقت میخواهد باشد،بماند،عاشق شود یا رهایت کند. عاشق
دلبسته نمیشود بلکه وارسته میشود و با عشق از دلبستگیها رهیده میشود و بال
پرواز می یابد و هر روز به اصل وجودی خویش نزدیکتر و نزدیکتر میشود. گل نیز اینجا معشوقه ای بکر است ، معشوقی که در دامان حسادت
نمیسوزد ، با عشق جان میگیرد و در کمال زیبایی و با احساسات هرچه تمام تر نسبت به
عاشق خود عشق میورزد . او نیز چون زنبور جاری است و روان . او در تلاش است و هر
آنچه در بطن دارد به عشقش هبه میکند. در اینجاست که نمیتوان عاشق را از معشوق
تشخیص داد. در نگاهی ضعیف و چاوشی کوتاه در زندگی آن دو ، نتوانستم عاشق
را از معشوق جدا کنم چرا که از نظر من هر دو عاشقند و خالصانه عشق میورزند. و تنها با عشق است که میتوان زندگی کرد ، روان بود و خدا را لمس کرد. بنده بسیار ضعیف توانستم این موضوع را شرح دهم و درک کنم .
تنها عشق را در نظر گرفتم اما باید این را هم در نظر داشت که هیچ چیز در دنیا بدون
عشق معنی نمیدهد . وقتی با عظمت ترین چیز در دنیا_ دنیایی که به او تعلق دارد_ عاشق
است و تنها از عشق میگوید و عشق ورزی؛ من چطور میتوانم عشق را نادیده گرفته و با
رنگی دور از بیرنگی به این زندگی(زنبور و گل)نگاه کنم؟! شاید بی ربط بدانید که در اینجا اینطور میگویم اما فرصت را
غنیمت میشمارم و برایتان میگویم که من برای تعریف عشق همیشه رابطه گل و زنبور و یا بهتر است بگویم
رابطه شاعرانه و رویایی شمع و پروانه و گل و بلبل را در نظر میگیرم . فکر بلبل همه آنست که گل شد(shad)یارش نه در اندیشه که چون عشوه کند در
کارش همیشه به این فکر میکنم که گل اگر
بخواهد به سمت بلبل یا زنبور برود حتما باید از شاخه و خاک جدا شود، به حرکت در
آید و به سمت عشقش روانه شود. و در این هنگامه خواهد بود که عمر و زندگی گل دیری نخواهد پائید و به اتمام خواهد رسید. رشد گل متوقف خواهد شد و در اثر
طی مسافت و نرسیدن آب و مواد معدنی انرژی
اش رفته رفته رو به تحلیل و فنا میرود و نابودی کامل را برای خود به ارمغان می
آورد. گل برای عاشق شدن و عشق ورزی نباید از جای خود حرکت کند چرا که بلبل و زنبور
هر دو بال پرواز دارند و به آسانی او را استشمام و عاشق خواهند کرد. به این
میاندیشم که هر عاشقی اگر برای رسیدن به عشقش دچار زحمت نشده باشد و عشق را اتو کشیده
و حی و حاضر تحویل بگیرد ، معشوق و عشق برایش بی ارزش می شوند چرا که هیچ بهایی
برایش نپرداخته . گل برای باطروات و عاشق بودن باید به انتظار بنشیند تا خود بلبل یا
زنبور به سمتش بیایند. همانطور که خداوند حوا را برای همنشینی با آدم آفرید و به حوا
دستور داد به سمت آدم نرود تا آدم خود به سمت او آید. معشوق همه ناز است و عاشق
همه نیاز و همه این نیازها از پس یک نیاز دیگر است و آن تنها تکامل و حرکت و زندگی
میباشد. مقدمه ای برای شروع. عشق خدا به مخلوقاتش را مینگرم و می اندیشم به عاشقی چون او که عاشق همه است و
هیچکدام از معشوقین خود را رها نمیکند و تنها نمیگذارد چه برسد که بخواهد آسیبشان
هم بزند. خداوند تنها عاشقی است که از معشوقش بهره هم نمیجوید و هیچ نمیخواهد و
همه چیز را برای خود او میخواهد . حتی در عبادت نیز تنها به فکر آرامش درون ما بوده
و آنرا تنها از برای خود ما خواسته است . انسانی موفق خواهد بود که به مثل خداوند
عشق بورزد. انسانی که از صفات خداوندی بهرمند شده تا به خود آید و خدا را در پس
همه عشقها ببیند و عاشق همه کائنات باشد. ما و جامعه ما و دنیای ما عشق و عشق
ورزی را به اشتباه آموخته و درک کرده. عشق را بازیچه ای بیش ندانسته و گاهی جز
پوزخند چیزی دیگری نثار عشق نشده. عشقی که اگر عشق باشد و به حقیقتش نزدیک ، ما را
به حقیقت خودمان میرساند و از سکون بدرمان می آورد. تنها کسی عاشق میتواند بود که
دوست داشتن را بفهمد و تنها کسی میتواند دوست داشته باشد که خود و خدا را دوست
داشته باشد. و چه زیباست که میگویند؛ هرکس دوسداشتن
را بفهمد، خدا را به آسانی استشمام گل فهمیده.. نمیدانم
چطور به اینجا رسیدم. طبق معمول پریشان و آشفته مینویسم . نوشته هایم مثل افکارم
پریشانند و از شاخه ای به یک شاخه دیگر میپرند و تغییر مسیر میدهند. تغییر مسیری
که خودم را گیج میکند چه برسد به کسی که مرا میخواند.. + موقعی که خط خطی شد : دوشنبه 28 بهمن1387 7:2 PM گذشته شده از قلب سایه |
اینبار چگونه آغاز کنم و از کدامین درد
نهفته گویم ؟ درد آری درد د ر د به راستی که چه زیباست اینبار به خوبی میدانم که نخواهم توانست
درد را آنطور که هست بر زبان جاری کنم و زیباییش را تمام و کمال نشان دهم و درعین
حال لذت لمسش را نیز کم نکنم و حلاوت چشیدن زجرش را زهر آلود نشان ندهم . درد با تولد ولادت میابد . دردهای
بیشمار با درجه های تلخی و شیرینی متفاوت
با ابعاد و رنگهای گوناگون همراه انسان عمر سپری میکند و گاه یخ میکند و گاه تب . و براستی که درد را از هر طرف بخوانی
درد است. دردهای دورانداختی و درد های ستایش
شدنی. دردهایی که کادو پیچ شده تقدیم میشوند. دردهای الاف و دردهای پرکار دردهایی که دردی دیگر را متولد میکنند دردی که زرورق شده روی طاقچه نشسته و
خاک میخورد و بعضا آب و جارو میشود و رنگ و لعاب میگیرد برای خیره کردن چشمان
نظاره گر دردهایی که میپوسند و دردهایی که گنج
میشوند دردهایی که سکوی پرواز میشوند و دردی که
پرتگاه و یا شاید باتلاق میشود. هزاران هزار نوع درد برابرمان پیاده وری
میکنند که گاه از کنارشان میگذریم بدون ذره ای توجه و گاه میشود که طعنه ای هم
میزنم تا راهمان بازتر و جایمان گشادتر شود. و چه بسیار اوقاتی که با آن هم قدم شده
و مسیری همراهی اش میکنیم و البته گاهی برایش همسفر خوبیم و گاه بد و آزارش میدهیم
. اوقاتی را با آن زندگی میکنیم . چه
بسیار کسانی هستند که با درد میخندند و چه بسیار کسانی که با درد میگریند و چه
اندک کسانی که با درد رشد میکنند وچه بسیار کسانیکه با درد نزول میکنند. براستی درد برای چه و برای که زاده شده ؟ چه قلیلند کسانیکه درد را ، هرچند
تلخترین و شکننده ترین را ستایش میکنند و بر آن میبالند درون سینه شان. بوق
نمیزنند و در سکوت با آن بزرگ میشوند و با بزرگیشان درد را کوچک میکنند. از قلت و کثرت دردیکشان نمیخواهم گفت
هرچند بر زبان راندمشان. خواستم از دردهای بیشماری که گریبانمان را گرفته و با
دیدن و حتی لمسشان تکانی به خود نمیدهیم بگویم. برای سرودن از درد باید درد را درک کرد. درد من نفهمیدن درد است. دردهای غبار گرفتست. دردهاییست که با تمام اهمیتش توجه ای را
جلب نمیکند . درد من از بی ارزش کردن درد است. دردهایی که در کمال بی اهمیتی بال و پر
داده مشود و مبدل به آینه دق برای صاحبش میگردد. دردی که با تمام اهمیتش نادیده گرفته
میشود. درد من بازی کردن با درد است سو استفاده از درد است فریفتن با درد است بازیگر شدن با درد است. درد من دردی بس عظیم و وصف نشدنی ست . آری درد من نفهمیدن درد و سرودنهای
اشتباه از آن است. دیدم انسانی را که به روی دردش لبخند
میزد وناچیزش می انگاشت و آن خنده ، پوچ دانستنی بیش نبود و دیدم انسانی که به روی دردش لبخند
میزد و ناچیزش می انگاشت در حالیکه خنده اش از مقابله با درد بود و همان شد مقدمه
رشدش دیدم انسانی که سنگینترین درد را به
عزیزترینش هدیه میداد. دیدم انسانی را که درد را به سوی دیگری
پرت میکرد. دیدم کسی را که درد را بازی کرد و
دردیکشان را بازی داد کسی که درد را متولد کرد و بر دردیکشان
منت نهاد برای تسکین ورفع دردشان. دیدم کسی را که درد میتراشید و با بهای
گزاف میفروخت. بودند کسانی که درد را در ظرفهای آب به
تشنگان خوراندند و آغوش خود را برای همدردی به رویشان گشودند. بود کسی که درد نداشته را به زور
خریداری کرد و شیون را در پیش گرفت و چشمانش را تقدیم درد نداشته اش کرد. کسیکه درد داشته اش را در اغوش گرفت و
تمام عمر با آسایش در کنارش زیست هزاران هزار انسان بی درد دیدم که از
درد سخن میگفتند و شده بودند سردار دردمندان و طبابت میکردند. اما خود در کدام دسته از این هزاران
انسان بودم ؟ خود درد را چگونه لمس کردم ؟ عادت به گفتن از درد کرده ایم همگی ,
گفتنی که سودی ندارد و این گفتن، همان بهتر که نالیدن اطلاق شود. از راه حل گفتن و در جستجوی آن بودن ،
بدون اینکه درد را با خود آغشته کنیم . درد را برای ترحم خواستن ،خود
دردناکترین درد است. ارائه راه حل یک بی درد برای هزاران
دردمندی که درد را نفهمیده اند از هر دوسو دردناک است باید گریست به حال زار و نزار دردمندان
و بی دردان و درد نشناسان. چرا دردمندی که من باشم از درد نگویم و
بی دردی که نمیداند درد چه رایحه ای دارد ، درد را در نوشتار و گفتارش براند ؟ چرا دردمندی چون من وقتی از دردش
میخواهد بگوید توانش را ندارد و اگر هم بگوید هیچ عکس العمل و همدرد و سنگ صبوری
را نمیبیند و بی دردی چون او که دردی ظاهری دارد و تظاهر به دردمند بودن میکند به
زیبایی هر چه تمامتر از درد متظاهرانه خود میگوید ، و سوزناک است که باورکردنی و
زیبا سخن میگوید و قلب هزاران هزار ساده لوح و دردکشیده و دردمند و بی درد را به
درد می آورد و با خود همسویشان مینماید ؟! و شاید در اینجاست که بتوان گفت من نیز
بی دردی بیش نیستم که نالیدن را آموخته و درد را برای خود خریده!! درون سینه ام دردها هست و افسوس ، مجال
گفتن نیست. که بهتر بگویم مجال هست و زبانی نیست و شاید زبانی هست و دردی نیست. اگر بخواهم دردها را یک به یک بنگارم
شاید به جرات بتوان گفت که خواننده ای نیز نخواهد بود . گفتن از درد در سطور و
متون جسارت میخواهد که البته کمی از آنرا خداوندم به من هبه کرده ولی دردی که استحقاقش
بیشتر است از گنجانده شدن در چند سطر و متن همان به که پنهان بماند تا ارج و بزرگی
اش با متون ناقص بنده خدشه دار نگردد و به پائین ترین سطح نزولش ندهم. دردهای بیشماری سینهء پر دردم را میفشرد
و شب هنگام بود و همه جا سکوت و آرامش
حکمفرما دردها و راه ها و شکایت ها یک به یک
برایم سخن میگفتند و میگریستند دردهایی که دلم برایشان میسوخت دردهایی که با صبوری و صلابت هر چه تمام
تر میگفتند و دل ابری ام را به درد می آوردند. هجوم آورده بودند به سمتم ؛ هجوم نه ، که
بهتر است بگویم پناه آورده بودند. با جان و دل دردهایشان را شنیدم و در
آغوش گرفتمشان . دلم از درد سرشار شد . از هزارن هزار درد ناگفته . و بهترین ساعات برای بیرون ریختن درد
بود . درد را جستجو کردم.. درد را در آغوش گرفتم و درد را فهمیدم.. درد را فهمیدم و سکوت را شناختم! پس اینگونه میگویم ای درد ؛ ای همنشین روح و قلب و هستی ام ای سراپا ستایش بیا در آغوشم بیارام بیا تا نوازشت کنم دلم تنگ است آغوش میخواهد دستان نوازشگرم را نظاره کن بیا و دمی با من باش بیا و مرا شستشو ده بیا که دلم برایت میتپد بیا بیا که سخت دلتنگم سکوت نیز حضور دارد هر سه با همیم من تو و سکوت
پ.ن 1 : درد جان خفه ام نکنی ناغافل پ.ن 2 : از درد میگفتم و با درد
همنشین بودم که زبانم خواست درد را نمایش دهد اما هرچه تلاش کردم نشد و چه بهتر که
نشد . پ.ن 3 : سخن درد را نیمه کاره رها
باید کرد. من نیز طبق عادت رهایش کردم و خود را به آغوش خواب سپردم . باز هم نشد
که بشه . پ.ن 4 : دوسداشتم به روز رسانی نمایم
که به ناچار باید درد را قربانی ای بروز رسانی میکردم. دردی نیمه تمام. با سرعت هر
چه تمامتر و با چشمی بسته تاختم و چند سطری اضافه نمودم و یا علی گفتم و ماحصل این
شد . ماحصلی که انتهایش و آغازش بر یکدیگر پوزخند میزنند و من را نیز شادمانتر
میسازند.. پ.ن 5 : سر فرصت شاید و فقط شاید و
اما شاید اصلاحش کنم البته نه با قیچی و تیغ و موزر و انواع کاترها. با صابون
آشتیانی و سفید آب و سنگ پا و اگر این عزیزان در دسترس نبودند با شامپو ضدشوره_ پر پشت کننده و
شامپو بدن و شامپو کف دست و شامپو پا و شامپو ناخن و شامپو دندون و... !! پ.ن 6 : کی میدونه درد من چیه ؟ پ.ن 7: کی میدنه دردش چیه ؟ پ.ن 8 : مرد ، سرد ، درد ، تبر ،
تیشه , کلنگ... سر درد ،آبله مرغون و شاید سرخک !!!! پ.ن 9 : پیدا کنید پرتغال فروش را ! + موقعی که خط خطی شد : یکشنبه 13 بهمن1387 10:4 PM گذشته شده از قلب سایه |
درعصرهای انتظار، به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی اش را پیدا می کنی.. تنهایی گم شده ات را که یافتی دلت را با باران دیده ات نوازش ده نگاهت را به ره پیش رویت گره کن فریاد نهفته درونت را سر بکش از بند تعلقات رها شو تنهایی ات را با معبودی شریک شو که عاشقانه دوستت دارد هر چه میخواهی بگویش شمع وجودت را برایش روشن کن همانطور که او سالهاست میسوزد و هرگز حتی برای لحظه ای خاموش نشد آرام در پیشگاهش زانو بزن هر آنچه در نهانت نهفته را برایش آشکار کن دیده ودل و زبانت را به بیرون بریز سجده بر عنصر وجودت بگذار دستان نوازشگرش را که همیشه دستانت را گرفته ، اینبارمحکمتر بفشار تا گرمای وجودش را لمس کنی سرت را بالا بگبر و بنگر هیچ نخواهی دید جر نور مطلق نوری که چشمانت را نمی آزارد نوری که هیچ نمیخواهد جز لحظه ای نگاه بی آلایش تو نوری که نگاهت را برای تو میخواهد خواهان روشن شدنت میباشد طالب ذلایت وجودت میباشد نور ظلمت و تاریکی نهفته در قلبت را نابود خواهد کرد نور تو را از شر دیو پلید منیت راها میسازد نور برای توست که روشن است برای تو میسوزد و برای تو نور منتشر میکند چشمانت را از او بر ندار نگاهت را غرق خواهد کرد تو را به درون خود میکشد تمامی رنگهای روح و قلبت را میشویید تو را همرنگ خود میکند همرنگ خواهی شد واهمه نداشته باش سکوت کن و با نور یکی شو باشد که از نور جدا نشوی تا ابد آمین..
+ موقعی که خط خطی شد : سه شنبه 8 بهمن1387 5:25 PM گذشته شده از قلب سایه |
هجرتت چگونه باورم شد ؟ هجرتی تلخ برای من و حلاوتی برای تو و شاید حلاوتش برای من نیز ماند آری که اگر هجرت نمیکردی تا به این اندازه شیرینی حضورت را لمس نمیکردم. راستی برایم بگو ؛ زندگی ات را بر بال کدام کبوتر گذاری؟ کوچت را چگونه آغاز کردی؟ بسیار گرم شده بود و زمان کوچت فرا رسیده بود راهی جز کوچ نداشتی، میدانم. نامه هایم را به باد سپردم باد به کدام سمت میوزید ؟ خبرش را باد برایم آورد خبر آورد از رسیدن از بریدن سر به آرزو سپردن به سمتم که میآمد ، غم را در چهره گداخته اش دیدم دستانش تهی بود و چشمانش پر عطر دل انگیز وداع را نیز برایم با خود آورد لب نگشود و سخن نگفت. غم نهانم را به که میتوانم گفت جز باد ؟ اما باد نیز دیگر نمیوزد نه نامه ای ماند و نه دردی نه اشکی و نه آهی و تنها یک چیز مانده بود و آن ابهام بود خوشه های سوخته سوال بود و عشق خاکستر شده بارها بر خود خورده گرفتم خورده بر عشق و مغلطه بازی ها خورده بر عشقی که سوزاندمش دیدگانم باز بارانیست بارانش برای چست،من نیز نمیدانم! نه غمی هست و نه یادی نه عشقی و نه یاری نه حسرت و نه آهی حسادت نیز کوله بارش را دیرگاهیست که بسته فرازهای مهرم را که مینگرم میگریم و فرود هایش را که میبینم میخندم اما کدامش حقیقت است ؟ ابری در آسمان شده ام یا که شاید نه ، خود آسمان شده ام گاه آرام و صاف گاه طغیانگر و متلاطم و گاه پر ابر و ارغوانی آرزوی چه را داشتم؟ آرزوی وصال؟ آرزوی عشقت؟ آرزوی کوچ؟ آرزوی خوشبختی ات؟ آرزوی لحضه ای با تو بودن؟ باورش برایت سخت است میدانم؛ میدانی آرزوی چه داشتم؟ آرزوی پرواز آرزوی برداشتن حصار ها آرزوی رهایی از زندان جان آرزوی بودنت را حتی برای لحضه ای نیز با خود نداشتم تنها آرزوی باور عشق فنا ناپذیر را داشتم آرزوی شعر عاشقانه سرودن نیز نداشتم آرزوی برداشتن زنجیر هایی که اسیرمان کرده بود را داشتم آرزوی وداعت آرزوی نگه داشتن عشق ابدی آرزوی پس نکرفتن عشق آه باز به تکرار رسیدم خود را اثبات نخواهم کرد از تو نیز توجیح را نخواهم دیگر جواب هیچ یک از سوالهایم را نیز نمیخواهم از عشق نخواهم پرسید و به دنبال معنی گریز و بازپس گرفتن احساس نخواهم بود دیگر از عشق و هوس نخواهم پرسید از دلزدگی و نفرت از سردی خود و روزگار دیگر از داغی که بر دل کذاشتی هم نمیگویم از انکار از باوراندن و پروراندن عشق از آمدنت ، از کوچت از مهاجرت بی کسی هایم از وصال تنهایی هایم از هیچ یک نمگویم از هیج یک نمیپرسم و از هیچ یک نمی نالم تو قطاری بودی که با سرعت بر روی ریل تنهایی ام سوت زدی و گذر کردی و چه دودی به راه انداختی اعماق چشمانم را سوزاندی نفسم را تنگ کردی و سرفه های مکرر آوردی در آن هنگام بود که طبیبی به سراغم آمد من حتی قدمی به سویش برنداشته بودم خود تنها آمد درست مثل آمدن تو خواست دردم را دوا کند در ابتدا خواست وصالم را میسر کند مدتها نگریستیم و بعد خندیدیم بر این باور و شاید خنده ام از باور غلط بود و من باور نداشتم او به حقیقت وصال را برایم میخواست خواست نگاهم را وسیع کنم خواست تمامی یادت و حضورت را در یک گوشه قلبم بگذارم تا جای کمتری را اشغال کنی به مثل اسپند روی آتش میسوختم و میپریدم و بیشتر میسوختم او تلنگر میزد و من میگریستم او عشق را نشانم میداد و من عشقت را رها میکردم او میسوزاند و من پخته میشدم سرم را که از غم عشقت به پائین انداخته بودم ، به بالا گرفت باید میگریستم باید اشک هایم را از اسارت در می آوردم و تنها همین جمله کافی بود برای زاری و تضرع برای خجل شدن برای نالیدن و استغفار ؛ بنشین و گریه ساز کن که افکار و قلبت را به غیر سپردی بنشین و زاری کن که جای او را به دیگری دادی تمام لحضاتت را از او سرشار کردی به او که نباید دل سپردی و عاشقی که چشم از تو برنداشت را حتی نیم نگاهی نکردی آری گریستم من خود معشوق بودم عظیم ترین و با شکوه ترین عشق اما ندیدمش و عشق کوچک خود را به جای عشق او نظاره کردم و وسعتش میدادم دلم برای خودم سوخت و دلم برای او بیشتر. میدانی که با دیدن عشقت و مهرت بود که دل را به تو سپردم و به اصطلاح عاشقت شدم و سخت دلخور شدم که چطور عشق ازلی وابدی او را نادیده گرفتم چطور با آنهمه عشقی که به من داشت؛ عشقش را آنطور که باید ندیدم و قلبم را به دیگری که غیر بود و عشقش نه ازلی بود و نه ابدی سپردم سوزش این درک و پذیرشش برایم بسی سخت بود عشق او را که باید یافتم اما رها کردن عشقی که مرا به مرحله سوزاندن رساند سهل نبود زجه میزدم زاری میکردم زانو میزدم و بر خاک می افتادم توان رها کردنش را نداشتم نفرت را جایگزین عشقت کردم و اما باز هم نمیشد میسوختم و میسوختم و در پس این سوزشها بود که پخته میشدم برای خودم نیز روشن نشد که آیا به جد فراموشم شدی؟ اما هر چه بود رنگ باخته بودی و دیگری و صاحب اصلی، قرارگاه دلم را تسخیر نموده بود دیگری که غیر نام نداشت و دل سپردن به او ، مجاز و چه شیرین بود با گریستن بر حال زارم برتو لبخند زدن دیگر نه شکایتی از تو دارم و نه انتظاری کوچت را باور کردم و بازگشتت را فراموش برایم سخت است این را بگویم و اما باز میگویم عشقت را رها کردم و به باد سپردمش وشاید سوزاندمش نامه هایم را که باد برایت آورد، میدانم. اما عشقم را چطور ؟ توان حملش را داشت ؟ اصلا در آنجا باد میوزد ؟ پرستوی عاشقی که اینجا آشیانه داشت را یادت هست ؟ بهار گرم اینجا و پائیز سرد آنجا را چه ؟ پرستو که کوچ کرد فهمیدم پائیز آنجا دیگر سرد نیست فهمیدم بهار اینجا دیگر گرمای سابقش را نداشت و شاید آنجا بهار شده بود و اینجا زمستان یکباره بهار به زمستان رسید یا تکه تکه فصل ها را گذراند و من در خواب بودم ؟! هر چه باشد چه گرما و چه سرما، فصلهایمان متفاوت است آشیانه ات تا اینجا فرسنگها فاصله دارد و فصلهای کوچت هم متفاوت تو کبوتری و من آدمی بال داری و کوچ میکنی من آدمی هستم و دوپا دارم پرواز هم میکنم اما نه با پاها و بالهای نداشته ام قلبم و احساسم مرا پرواز میدهند طبیبم مرا به رقص در می آورد عاشقم مرا بال پرواز میدهد بالهایم را میگشاید و در عالم حقیقت غرقم میکند خواستم سالک شوم خواستم زاهد شوم و خواستم آدم شوم اما نمیدانستم آدم هستم و انسانیت برتر از زهد و سلوک و عرفان است خواستم با خاک یکی شوم اما نمیدانستم خود خاکم و خواستم به نور بپیوندم اما نمیدانستم نور با من است خواستم عشق را دربند نکنم و نکردم خواستم فراموشت کنم و کردم البته با درد و سوختن و شاید خواستم فراموشت نکنم و کردم بازهم با سوختن و خاکستر شدن و شاید فراموشم خواهی شد هیچ نمیدانم. اما بدان مرا سوزاندی و خاکم کردی این تو بودی که نجاتم دادی و محرکی شدی برای حرکتم عشقت را در گوشه قلبم گذارده ام و بیرونش نخواهم کرد چرا که عشق برایم مقدس است و محترم آری تو را فراموش کردم و رها این تو نیستی که در قعر قلبمی این تنها عشق است. تو را با عشقی معاوضه کردم که برتر از همه عشق هاست تمام قلبم را از عشقش پر کردم خودخواهیست بگویم عاشقش شدم چرا که من عاشق نیستم در برابر عشق او عشق من هیچ است من تنها عشقش را دیدم و برایش گریستم نمیتوانم گفت در او حل شدم اما اینظور بگویم بهتر است آری غرق شدم و خود را با او پر کردم.
برایت میخواهم عاشق عشق باشی نه عاشق عاشقی برایت میخواهم خوشبخت باشی و هیچگاه سردت نشود برایت میخواهم با گرمای عاشقی که مطلق است و در عشق ثابت قدم ، خود را گرم کنی و دستانش را بگیری به تو خواهم گفت دستت را در دستان شیطان رها نکن نگذار دستش برایت رنگ نور بگیرد نگذار دستانش برایت عادت شود و دوری از آن غربت نگذار وارد تنهایی ات شود بدان دست شیطان نیز گرم است و بدان او نیز نور دارد گرمایش سوزنده است و نورش زیاد از او بگریز همچون گریزی که از من داشتی به او بی اعتنایی کن و در دلت بر او بخند صدایش رساست ، تو گوشت را با ندای حق پر کن تا صدایش را نشنوی تو خود میدانی او در لباس حق نیز ظاهر میشود و حتی با تن پوشی از عشق هم در کلام میگنجد و هم در نوا نگذار برایت از حق بسراید نگذار در گفتار و رفتار و افکار و راه و زندگی و دینت با نام عشق و حق وارد شود فریبش را که بخوری، خود نیز فریب خواهی داد و یارش خواهی شد یارش که بشوی، یار حقیقی ات را از دست خواهی داد آغوشت را به روی او نگشا و در دامن او نیارام و بدان او هیچ کس نیست جز نفس پلید خودت از خود بپرهیز از خور ببر و از خود دوری کن برایت میخواهم نا امید نباشی تا هرگاه بال پروازت که شکست بالی دیگر برای خود بسازی و آرزوی پرواز را به فراموشی نسپاری برایت میخواهم دریچه های قلبت بسته نشود تا عاشق همه باشی تا دشمنت را دوست بداری و فقیر را حقیر ندانی برایت خواهان صداقت و صبوری هستم برایت میخواهم قامتت خمیده نباشد و راهت کج از تو میخواهم چراغ راه را بالا نگیری که دیدگانت را رفته رفته کور کند خواهان زلایت دیده برایت هستم از تو میخواهم خود را از خدا پرکنی تا خود برایت رنگ ببازد خطر و ابلیس تنت در کمین اند مبادا در را به رویشان بگشایی که راهت را دور خواهند کرد و شاید گم گشودن در به روی خواسته های دل افسار گسیخته ات همانا و لغزشت همانا راهت را دور نکن هرچند فراز و فرود و نشیب مستلزم طی کردن راهی پر خطر است اما بدان تو خود خطری و نه هیچ از خود ببر همچون بریدنت از من خواستم چون تو سکوت کنم خواستم چون تو کوچ کنم و نخواستم چون تو عشق را نابود کنم نخواستم و نمیخواهم تمامی حرفهایم را پس بگیرم تمامی اش را با اشتیاق تقدیمت میکنم سکوتم را نشانت دادم فریادم را نیز سکوتت مرا چون ذهنم آشفته میکرد و فریادت مرا آرام سکوت من چه کرد؟ گوشت را کر نکرد ؟ خاموش بودنم در سکوت تو گم شد . و حال سکوتم را در تابوت گذاردم و قلبم را از آن بیرون کشاندم ای که مرا عشق خود میخواندی ، بدان من نیز چون تو کوچ کردم کوچی برای او و به سمت او آهسته و بی سروصدا چون تو اما با بالهایی که او به من داد کوچت که پایان گرفت بالهایت را به که سپردی ؟ تو دیگر کوچ نخواهی کرد ؟ نکند دوباره هوای کوچ به وادی دیگری کنی و بال نداشته باشی نکند با بالهای تو پرواز کردم! نه، بال را او به من هدیه داد تو برای اینکه بالت را نشکنم از من عبور کردی راستی پرستو بال دارد ؟ آری آری دارد که اگر بال نمیداشت کوچ نمیکرد؟ و شاید بر بال دیگری کوچ کردی؟ نکند سربار شده باشی ؛ ای واای.. شاید با بالهای من به پرواز در آمدی؛ آخر من که بال پرواز نداشتم نکند تو شکستی و برای خود برداشتی اش؟! و شاید بالت را سوزانده بودند... !! هر چه و هرطور باشد تو پرواز کردی و من نیز ؛ هر کدام به سویی و دیاری مواظب بالهایت باش تو که کوچ کردی بالی نداشتم اما به دنبالت من نیز پرواز کردم اما نه در جستجو و پشت سر تو راستی برایم بگو پرستوهای آنجا چه رنگی هستند؟ سفید یا سیاه و شاید سرخ ؟ چوبه های دارتان چطور؟ دارهای قالیتان ؟ قالیچه سجاده هاتان چه ؟ آسمانتان آبیست؟ در دستهایتان سیب است؟ سیب سرخ خورشید؟ سیبهایتان تکه شده یا مثل قرص ماه کامل است؟ آسمانتان ابر دارد؟ غروب دارد؟ در پسش طلوع را چه،در بر دارد؟ رنگ غالبتان چیست؟ سرخ یا سپید و شاید.. شما آنجا قالب نیز دارید؟ قاب چطور؟ در چه قالبی در قاب عکسهایتان ظهور میشوید؟! در تاریکخانه نقاب هم دارید؟ نقابها گم نمیشوند؟ نکند نقابها را به اشتباه ظاهر کنید وقت قاب گرفتن در چه قالبی آنها را به نمایش خواهید گذارد؟! بگذار برایت بگویم اینجا بهارش و آسمانش چه رنگیست. بزرگی میگفت هرکجا روی آسمانش آبیست آری ؛ آسمان اینجا نیز آبیست و آرام اما گاهی نیز میغرد و میبارد؛ درست مثل آسمان دیگر دیارها سجادها نیز یکرنگ نیستند اینجا نیز سجاده ی کدر و سنگین هست چوبه های دارمان گاه نورانیست و آسمانی و سیبهایمان را گاه کرم میخورد تاریکخانه اینجا پر است از نقابهای رنگارنگ و ریز و درشت اما اینجا نقابها را قاب نمیگیرند؛ رنگ میکنند و جلا میدهندش و اما رنگ غالبمان همیشه و در همه حال بیرنگ است نه سپید است و نه سیاه و نه سرخ تنها یک چیز اینجا یکرنگ است و آن تنها عاشق مطلق ازلی و ابدی خالق تمامی رنگهای بدون لعاب خودت را به او بسپار درنگ نکن بشتاب همرنگ میشوی کوله بارت را برای کوچ پر کن کوچی سبک و پربار وه که چه شیرین است پریدن و به عشق پیوستن...
25/9/87 _ 3/10/87
+ موقعی که خط خطی شد : دوشنبه 30 دی1387 8:20 PM گذشته شده از قلب سایه |
اشــک بر چشم دارم دل در سینـه زندانیست انگار آه نیز همچون همیشه دست بردار نیست اما این بار رنگی دیگر دارد باید بارید و تازه شـد اشکهایم را به کمک میگیرم تا شاید بتوانم نهاد را از آه بشویم اما باریدنم همانا و سوختنم همانـا ترسم بارش، گـدازم را گـداخته تر کند میبارم و قفس تنگ سینه ام تنگتــر میشود و قلبم را میفشارد آه از نهادم برمیخیزد اشکهای بیصدایم در خاموشی و سکــــوت آه را فریــــــاد میکشد نفسم آغشته آه میشود و چشمانم آواز ســر میــدهند ... ای وای... زایشی برای ابرهای آبستن دل در کار نیست! ای داد... حال باید سوخت که چشمانم آواز را نیز فراموش کـــــــرده آه اسیـــر دل ماند و دل در قفسی تنــــگ و باران پشـت چشمانــــم ابرها از دستم گریختند.. اینجا که بادی نمیوزد!!! چطور گمشان کردم؟! آری باریدن نیز سهمم نبــــود اینجا خشکسالیست خشک و پر از درد و ســوز و رنــج باید عحله کرد نکند خشکسالی دل را بسوزاند؟ چترم را کجا گذاشتم ؟ کوه کدام طرف بود؟ کفشهایم کـــــو.. ؟ باید بشتابم با پای پیاده میروم، کفش به چه کارم ، چتر برای چه؟ دست به دعا میشوم برای باران، برای آب، برای شسته شدن، برای تازه شدن باید خیــــس شوم باید پاهایم خــــــاک را بوســـه زند نه چتر میبرم و نه کفش ببــــار ای ابر درهم شکسته آه را فریـــــــاد میکشم برای بارشت کار من را ببین ، آه از نهادم بلند شد بدون اینکه بارشی در کار باشد خدایا برای بــــــاران آه میکشم خدایا خـاک تشنه است خداوندا بدون آب زیبایی میخشکد باران بفرست.. خدایا بر من رحم کن و رحمت و لطفت را نشانم بده خداوندا نگذار آهم خشک بماند. کوچه برای ورود دوست باید تر شود صدایی می آید.. گوش کن خــدا چشمانم را به آسمان میدوزم. از دور چیزی نمایان میشود ابـــــــر !! خدوندا رحمان تر از تو کجا توانم یافت؟ چشمانم را میبندم و غــــرق میشوم... چتر نیاوردم خیس میشوم شسته میشوم خاک با آب درهم آمیخت و عطرش سینه ام را نوازش داد روییــدم ، شکفتم و ســـبز شدم بازمیگردم با پای پیاده و چتر جامانده چه خوب که باری ندارم، چتری و کفشی سبکترم و بهتر میتوان دوید و سبکبال شد از کوچه های باران گذشتم و رسیدم به کلبه سرسبز دل روزگاریست دل را به نظاره نشسته ام اینجا کیـست ؟ من و دل تنها ماندیم هر دومیهمانیم ؛ میهمان او که ما را به نظاره نشسته تا خود را در آینه زلالی چون من و دل بیند خـدا کند صاف شده باشم خــدا کند عجله نکرده باشم و خــــدا کند زود از زیر باران برنگشته باشم خــــدایا به قدری بر من باران ببار تا صاف شوم نگذار بارش قطع شود منـــم و بـــــــاران و یک دل خدایا نگاهت را از من برندار.. + موقعی که خط خطی شد : پنجشنبه 30 آبان1387 6:1 PM گذشته شده از قلب سایه |
در دلم بود که آدم بشوم ، اما نشدم بی خبر از همه عالم بشوم ، اما نشدم سلام عزیزتر از تمام هست ها و بودها و نبودهایم اینبار به زبان گلایه سخن نخواهم گفت دیرگاهیست که با منی و دیر زمانی است که تو را یافته ام اول روزی که نطفه ام در نهان مادرم جان گرفت دیدمت با دستان گرمت نوازشم کردی و جانم بخشیدی مهربانترینم، جانم به فدایت تاریکی بود و تاریکی آرامش بود و شکفتن هر دو باهم بودیم بدور از رنگها بودم و تو خود نور بودی سیاهی معنا نداشت نور مطلق حکمفرما بود و مرا همرنگ کرده بود لحظه جدایی ار مامنم بود با من بودی نرم گریستم همچنان با هم بودیم کسی سخنانم را نمیفهمید و مرا عاری از شعور میدانستند تنها تو بودی با من بودی روزها میگذشت و نور دنیا، ساترتر میشد در عین روشنی روزهایی که زنجیر وار به سراغم می آمدند،تاریکی بیشتر درم رخنه میکرد و تو با من بودی نور فریبنده دنیا گاه چشمانم را می آرزد و دیدم را تار میکرد نمیدیدمت اما تو با من بودی گاه تنها شدم گاه نالان شدم گاه دنیا مرا آزرد گاه وقت نداشتم و گاه درسهایم را نخوانده بودم گاه رنج میکشیدم گاه قفس تنگ دلم میگرفت و آنگاه بود که سراسیمه دستانت را میگرفتم و دردم را با تو میگفتم برایت میگریسم و تمامی رنگها از برابر مروارید چشمانم سر میخورد و شفافیتش باز میگشت پرده ها کنار میرفت و رنگها رنگ می باختند و نور نمایان میشد و تو با من بودی. به حتم معشوقه ات بودم که رهایم نمیکردی آری تنها عاشق است که با همه ناملایمتی های معشوقه اش رهایش نمیکند. زمان میگذشت و تنها به گاه باریدنم که میشد میدیدمت. بهار من، جانم به فدایت.. به خیال خود بالغ شده بودم تازه عاشق هم شده بودم میدانم که با من بودی و لحظه ای نگاهت را ازمن بر نمیداشتی به ظاهر و به خیالم من نیز با تو بودم باشکوه بود و برایم رنگارنگ.. تا روزی که همه رنگها با حجم وجود تو رنگهایشان را باختند از عشق نمیگویم که تو خود عاشقی . خدایا مهربانا به ناگاه نوری را در مقابلم دیدم پشت آن نور دیدم کسی را که با همه بی مهری هایم همچنان عاشقم بود و برای من آسمان و زمین را گسترده بود. عزیزم ، دوری ام برایت سخت بود اما منتظر ماندی تا برای همیشه رنگ ببازم و .... من لایق این عشق نبودم، اما تو لایق این عشق ورزی ها بودی من لایق معشوقه بودن نبودم اما تو لایق عاشق بودن بودی خوب نگاهت کردم و چشم از چشمانت بر نداشتم و مرا با خود بردی خیره به نور مطلق هستی بودم که ریزشی را احساس میکردم چه بود میرخت؟ تنها تو میدانی و من بهارم ، مهربانم هستی ام به فدایت. روزگارانی است که عشق را یافته ام سیرابم کردی رهایم کردی از بند دنیا و رها خواهم شد ار بند خود بار دیگر آرامش دادی و شکوفاندی چه کنم که حریصم تو سیراب میکنی و من نوش تو میبخشی و من شاد تو میبینی من میبینم تو میشنوی من میشنوم تو رهایم نکردی من ترک نخواهم کرد تو دستانم را گرفتی من دستانت را گرفتم تو نور آوردی من نور دیدم تو ابر آوردی من شستم. نه نه تو ابر آوردی تو شستی و من نگاه کردم تو شستی ومن شسته شدم. مهربانم خواستم نگویم چون نمیتوانم بگویم اما گفتم گفتم تا بدانی من هم دیدم حال اینکه میدانم تو خود بر همه چیز آگاهی آنچه در نهانم نهفته و آنچه در دیدگانم میرقصد. مهربانا دور کن دور کن از من هر آنچه که تو را از من دور میکند دور کن از من هر آنچه که بین من و تو حائل میشود دور کن از من پلیدیها و رخوت و کبر و حسد را و نزدیک گردان هرآنچه که مرا به تو نزدیکتر میکند نزدیک گردان آنچه که مرا برای همیشه به تو میپیوندد پیوندی جاودانه میخواهم بارالها جاودانگی ام را روشن و تولدم را بهاری کن.. از طرف بنده ات که سرودن نام برایش سخت است سرودن نامی که بر وجودم نهاده شده و خجلم از صاحب نام من تنها رهگذری بیش در این وادی نیستم . آری رهگذرم و تنها یک رهگذر + موقعی که خط خطی شد : پنجشنبه 2 آبان1387 4:51 PM گذشته شده از قلب سایه |
هر قدم که از خدا دور شوی ، ده قدم از بشریت دور شده ای..
از خدا، غیر از خدا را خواستن کم خواستن است..
ماهی وقی در دریا شناور شد ، ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است
از همه شما دوستان عزیزم متشکرم. دوستتون دارم . ممنون که هستسن و میشنوین. ببخشید که نمیتونم بهتون سر بزنم. حالم خوبه. دعا کنیم واسه همدیگه تا خدارو فراموش نکنیم. خدایا یادم بده.. یادم باشه.. یادت باشم
+ موقعی که خط خطی شد : پنجشنبه 18 مهر1387 1:8 PM گذشته شده از قلب سایه |
بنام حق.. یادم باشد سنجاقك های سبز الان روزهای متوالی میشه که دارم به خدا و حکمتش فکر میکنم. این روزا خیلی متفاوت شدم. من معنی خیلی چیزها رو گم کردم و دارم دنبالش میگردم. من گیر کردم تو معانی جملات تو معانی حرفها و تو معانی احساسات معنی خیلی روابط رو نمی فهمم حتی خودم رو هم نمیفهمم گم شدم تو معانی مردن و زنده بودن و زیستن شاید باورتون نشه ولی حتی معنی صداقت ، محبت ، پاکی ، زشتی ، زیبایی ، عشق ، نفرت ، بخشش و عفو و حتی زندگی و تلاش برای رفاه و آسایش تو زندگی هم واسم سخت شده. چیزهایی که فهمیدن و درکشون سخت نیست ولی نمیدونم چرا دیگه نمیفهممشون ؟ کسالت وحشتناکی به تمام وجودم رخنه کرده. و میدونم تمام کارهای اون بالایی بدون حکمت نیست. خطاهای بسیاری کردم، دل های بسیاری رو رنجوندم، قفلهای بی جایی رو باز کردم و قفلهای به جایی رو بستم. جایی که نباید محبت پراکندم و جایی که باید نه. اینقدرها حرف دارم که دوست دارم همه رو یه جا بگم. تو این روزا بیشتر و بیشتر به خدا نزدیک شدم. دارم بهتر درکش میکنم. بزرگی و عفو و مهربونیش رو با تموم وجودم حس کردم ولی کاش میشد که بفمم تو کاراش چه حکمتی هست. که صد البته حکمت هاش واسم روشنه ولی من طبق معمول خیلی دیر به حکمتش پی میبرم. اصلا لزومی داره بدونم که حکمتش چیه ؟ این روزا کمتر کسی حاضر میشه که اوضاع و احوال خودشو بگه و پنهونش نکنه. اینجا در نهایت سکوت حنجره ام من معذرت میخوام ولی گاهی به این فکر میکنم که آیا اشتباهات ما هم با حکمت خداست یعنی خدا میخواد اشتباه کنیم و از اشتباهاتمون درس بگیریم؟ مگه اینجوری نیست که میگیم داره امتحانمون میکنه ؟ وفتی ما از اون امتحان سربلند بیرون نمیایم و دچار اشتباه و گناه میشیم، باز هم حکمتی بوده ؟ خدا اینجوری خواسته ؟ یا نه حکمت در سنجیدن ایمان ما بوده ؟ حکمت در فهم این اشتباهات و درس گرفتن از اونا بوده ؟ ببخشیدا ولی اگه قرار بوده که ما از اشتباهاتمون در همون آزمون خداوندی درس بگیریم ، پس باید حتما دچار اشتباه میشدیم تا به اون درک و فهم برسیم ؟ یعنی کسی که پیروز شده و از امتحان الهی سربلند بیرون اومده، اون همه چی رو میدونسته و دچار خطا نشده ؟ پس اگه میدونسته چرا باید مورد آزمون فرار میگرفته ؟ چه حکمتی در اینه ؟ من اصلا قصد ندارم که سوال مطرح کرده باشم و یا بخوام جواب بگیرم و یا بگم که به حکمت های خدا شک دارم. اصلا اینجوری نیست . قصدم اینه که بگم من و امثال من حق نظریه پردازی در این موارد رو نداریم. من که هنوز خدای خودمو نشناختم، منی که حتی خودم رو نمیشناسم و نمیدونم . من که خودمو گذاشته بودم جای خدا و میگفتم هیچ راهی برای حل مشکل وجود نداره. من که میدونستم اون بزرگه ولی بزرگیشو به معنی واقعی درک نکرده بودم حق نظریه پردازی ندارم. اینو میدونم که هر کاری که میکنه حتما خیر و صلاحی در اون هست. اگه به من اجازه داد که دچار اشتباه بشم و آزمونی واسم فراهم کرد تا اشتباهی رو مرتکب بشم من همونجا هم جزای کارمو دیدم و هم مصلحت و درس پذیریشو . وقتی من دچار خطایی میشم در کنار اینکه ذجرش رو نشونم میده ثوابش(درس پذیری) رو هم میده. فقط کافیه چشمهامونو باز کنیم تا نتیجه حاصل از خطا ها رو هم ببینیم. خداوند به قدری بندشو دوست داره که حتی در این موارد هم به فکر بندش هست ، دوسش داره و کمکش میکنه تا اون شکست بشه بهترین تجربه . امروز محکمتر و با اطمینان بیشتری میتونم بگم که خدا وجود داره، بزرگه، رئوفه، ستار العیوبه، بخشندست و مهربون ترین... با حق پ.ن : از نگارش این مطلب مدتها گذشته و ....... پ.ن : از اینکه نمیتونم به دوستای گلم به دلیل کمبود نت سر بزنم معذرت میخوام + موقعی که خط خطی شد : سه شنبه 26 شهریور1387 12:6 PM گذشته شده از قلب سایه |
بسم رب النور بسم رب اللیل
سلام ، بعد مدتها اومدم آپ کنم . دنیا حرف دارم واسه گفتن ولی کدومشو بگم.... دیشب خواستم بنویسم ولی خسته بودم در راه بازگشت از مراسم ختم که رفته بودیم حس و حالی بهم دست داد وصف نشدنی واژه ها تند و تند می اومدند و میرفتند وااااااای که چه چیزایی توی راه یه ذهنم می اومد ویاد چه خاطراتی افتادم دوست داشتم از ماشین پیاده بشم و تو اون سکوت و عظمت کوهها غرق بشم وای که چه زیبا بود احساس شعف میکردم آسمون پهناور و پر از ستاره خاموشی ها اینبار به سراغ جاده هم اومده بود و تو تاریکی راه رو طی میکردیم چقدر احساس کوچیکی کردم اگه بخوام حس و حالم رو وصف کنم و حرفهایی که با خودم می زدم رو بگم میشه یه کتاب یاد مرگ و زندگی و خلقت و ... افتادم خیلی بهم خوش گذشت تجسم کردم با پاهای خودم دارم اون مسیر رو طی میکنم نمیدونم چطور یهو یاد حضرت آدم و حوا افتادم یاد زمانی که به زمین هبوط کردند و همدیگه رو گم کردند تو تاریکی بودند و به دنبال هم میگشتند ابلیس در کمین بود آدم و حوا هر دو در تنهایی توبه کردند و از خدا طلب بخشش . فکر میکرند که هبوط عذاب گناهشان بوده در حالی که خدا گفت از ابتدا زمین را برای شما خلق کردم و اشتباه شما و روبرو شدنتان با ابلیس تجربه ای بود برای شناخت شیطان ملعون تا روی زمین فریبش را نخورید خلاصه یاد حوا افتادم که پای کوهی که هبوط کرده بود به ابلیس چطور بی محلی کرده بود و پاسخی به خنده های شیطانی اش نداده بود و در عوض چطور آدم فرایاد سر داده و گفته برایم ارزشی نداری و تا ابد با تو خواهم جنگید. یاد گذارشان در بیابان ها و کوه پایه ها در تاریکی افتادم یاد ترسی که از عظمت کوه در تنهایی مطلق به سراغ آدم آمده بود یاد قولی که آدم به خودش داده بود مقابله با شیطان و فریب نخودن از او یاد اینکه آدم شیطان را در لباس فرشته دیده بود و گولش را خورده بود و خدا آن رویداد را برایش تجربه نام نهاده بود. آدم به چه چیزهایی که نیاندیشید خدا عقل را در اختیار انسان گذاشت خدا آدم را از صفات خداوندی بهره مند کرد ، هر چند اندک اما این صفات را حتی به فرشته ها هم نداده بود خداوند زمانیکه فرشتگان از او خواستند اجازه دهد تا به کمک آدم بشتابند که دچار گناه و خوردن میوه ممنوعه نشود چه جوابی داد ؟ خدا فرشته ها از این کار منع کرد و گفت من چیزی به آدم داده ام که خود بفهمد این کار را نباید بکند. گفت من به انسان عقل دادم اوست که باید تصمیم بگیرد و بهشت را برای خود بخرد....
حرفهام زیاده فقط اینو بگم که ما چه کار کردیم ؟ داریم چه میکنیم ؟ حرفهای خدا یادمون رفته ؟! واااااااای ما کجاییم ؟ هدف چی شد ؟ به راستی ما فرزندان آدم هستیم ؟ ما همان کسانی هستیم که آدم به ابلیس گفت فرزندانم هم با تو خواهند جنگید و تو را در لباس به ظاهر حق و زیبایی هم خواهند شناخت و شکستت خواهند داد ؟؟؟؟!
+ موقعی که خط خطی شد : دوشنبه 4 شهریور1387 9:42 PM گذشته شده از قلب سایه |
تمام بی کسی هایم با آمدنت به دیار غریبی که نمیشناختمش مهاجرت کرد آمدی و من هنوز آمدنت را باور نداشتم شاید خود را لایق این آمدن و این ماندن نمیدانستم نمیدانم؛ اما هر چه بود و هر طور بود تو آمده بودی با قشنگترین واژه دنیا آشنایم کردی و طعم شیرینش را با وجود نازنینت به من چشاندی با میل و خواسته خود آمدی و من با آغوش گرم پذیرایت شدم خواسته هایت برایم با ارزش شد و زندگی برایم رنگی زیبا گرفت غرق تماشای این زیباییها بودم زیباییهایی که چشمانم برای اولین بار آنها را لمس میکرد من بودم و تو بودی و خدا گذشت و گذشت و چه زیبا گذشت برای من که زیبا ترین و غیر قابل وصف ترین بود دیگر تنها نبودم راه میرفتم و میخندیدم و میخوابیدم با تو و در کنار تو همیشه و همه جا حتی زمانی که نبودی تنها پناهم بود حتی با فکر کردن به تو تمام وجودم به آرامش میرسید صدایت زیبا ترین نغمه زندگیم بود و تصویرت گویا ترین تصویر از عشق زیباترین و پاک ترین احساس را با وجود تو لمس کردم کاش من هم پناهت می بودم گاهی به قدری دلگیر میشوم که میخواهم فریاد سر دهم و از دستت به خدا و خلق خدا شکایت کنم این چنین که میشوم احساس میکنم دیگر عاشق نیستم ولی باز هم با خود میگویم؛ نه من عاشقترینم . اگر نبودم که برایم تا به اینقدر ارزش نمیداشتی . نگرانت نمی بودم و دلواپس رفتار هایت نمیشدم.. بارها از خدا میپرسم جرا نتوانستم پناهش باشم و وجودش با وجود من آرام گیرد؟ جرا فقط تشویش را برایش به ارمغان می آوردم ؟ سوال سوال سوال سوالهای که پاسخی برای هیچ یک از آنها نمیتوانم یافت. معاشقه ای وجود داشت ؟ تمامی آن عشق بازی ها به مثل جویی روان بود یا آتشفشانی در حال فوران ؟ تو که میگفتی با من آرام میگیری تو که میگفتی ..... تو که رفتی و برگشتی تو که نمیخواستی جز از تو از هیچ نگویم نگذار شک کنم شک به عشق به هوس تو که به عشق من بال و پر دادی، به چه سود انکار را پیشه کرده ای؟ تو با میل خود بود که آمدی ، پس می بایست رهایت کنم تا همانطور که آمدی بروی در زنجیرت نکنم مگر نه اینکه میگویند عشق آزاد میگذارد و رها میکند منصفانه قضاوت کن، با من در زندان بودی یا رها ؟ حقیقت اینچنین است ؟ این تو بودی که برای با من بودن از ........ این من بودم که عاشقانه آمدنت را پذیرا بودم این تو بودی که دلتنگ میشدی این من بودم که ...... این تو بودی که میخواستی و این من بودم که خواسته های معقولت را می خواستم چرا رنجیدی ؟ خطایی سر زد ؟ یا که تو فهمیدی بهترینها لایقت هستند و من بی لیاقت ترینم به راستی آزارت می دادم و (عامیانه بگویم) می کوبیدمت ؟ منصفانه قضاوت کن تو در مقدس ترین مکانی که در خواب دیدم هم حضور داشتی من که نمیدانستم آنجا کجاست اما تو می شناختی اش خود میگفتی که عشق را در من دیده ای و خود بودی که میگفتی با من ..... با شنیدن حرفهایت بود که عشقت را بیشتر و بیشتر در سینه ام پرورانیدم روحت را لمس کرده بودم خود نشانم دادی یادت هست ؟ حال چه شده که از من میگریزی و حتی تاب دیدنم را برای لحظه ای نداری نمیدانم تو عشق را شناخته ای؟ هوس را چه ؟ تفاوت هوس و عشق در چیست ؟ هوس بود که به سراغمان آمده بود یا عشق ؟ خواستی تمام حرفهایت را پس بگیری و گرفتی خواستی متنفر باشی و شدی و البته شاید بودی . چه ذلتی را برایت خریده بودم نمیدانم چه احساس گناهی را برایت به ارمغان آورده بودم ، باز هم نمیدانم مگر عشق پاک و ناپاک هم داریم عشق چرا نمی توانم معنی آن را درک کنم ؟ عشقی که روزی نابود شود آیا به راستی عشق بوده ؟ عشقی که پس گرفته شود و خواهان گریز از ان باشیم ؟ خواستم نگویم و سکوت کنم کاری که تو با آن اشنایی اما سکوت کار بزرگان است و من حقیر و ناتوان نگرانی ام وسعتی دارد به قدر کهکشانهای کشف نشده حال و روزت و گفته هایت مرا سخت نگران میکند اندیشه هایم دیگر به من تعلق ندارند ، گریز پا شده اند و برای مهارشان راهی جز هم سو شدن و اندیشیدن به افکار پریشان تو ندارم احساس پریشانی ات را خوب میفههم ، اما چه کنم که راهی برای ورودم به وادی متروک وجودت باقی نگذاشته ای از من میگریزی همچون گریزی که از خود داری از من میترسی همچون ترسی که از خود داری این ترسها و گریزها را کجا پنهان کرده بودی که به یکباره بر سر من خروار شدند و هر چه که میدوم رهایی نمیابم به راستی باید رهایت کنم؟ تو که درگیر و نگران و هراسانی و شیدایی ، رهایی از من نجاتت میدهد نباید در این شیدایی دستت را بگیرم ؟؟؟ میترسم سخت میترسم که در این روزهایی پریشانی به زمین خورده شوی و من نباشم تا... میترسم گرگهای اطرافت با درندگی که خود در انها سراغ داری به سراغت بیایند و از پا به درت اورند میترسم عشق را نشانت دهند و در اخر هرزگی را برایت به ارمغان بیاورند با راستی کدامین یک از سخنانت از دلت برون آمده اند ؟ آنکه میگویی یگانگی و عشق ابدی ؟ آنکه میگویی دل بستگی و رهایی ؟ آنکه میگویی دلزدگی و نفرت ؟ آنکه میگویی به انتظار نشستن و همراهی چشمان به انتظار نشسته ؟ یا نه ، آنکه میگویی پشیمانی و پس گرفتن تمام عشق و احساس ؟ آیا به راستی خواهان بیرون کشیدن احساس از قلبم هستی؟ آیا توانش را داری ؟ هیچ میدانی که آن احساس در تمام اعماق وجودم ریشه دوانده ؟ هیچ میدانی که فقط این قلبم نیست که باید پاکسازی شود ؟ میتوانی در وجودم به تکاپو و تفحس بر خیزی و عشق را با چنگال خونینت بیرون بکشی ؟ آدرس تمامی کوچه پس کوچه های وجودم را از که خواهی گرفت ؟ میشناسی ام ؟ سرخ رگهای حیاتم را دیده ای ؟ سیاه رگها را چه ؟ به راستی میتوانی خون درون تمامی رگهایم را هم الک کنی و آن را که در جستجویش هستی را به بیرون بکشی و از وجودم مجزا سازی ؟ من آماده ام آماده ام که برای رسیدن به هدفت تک تک اجزای بدنم را از هم بگسلی آما ده ام که تار و پود های اندامم را از هم جدا کنی آماه ام تا قلبم را با دستان خود از سینه بیرون بکشی فقط یک چیز باقی میماند برای گفتن و آن اینکه هیچ کمک و راهنمایی از دست من ساخته نیست خود به تنهایی جستجو کن همانطور که به تنهایی وارد شدی من ایستاده ام و هیچ حرکتی نخواهم کرد همه چیز در دستان توست حال آیا به راستی حاضری دستان لطیفت را به خون ناصاف من که با عشق در آمیخته آلوده کنی ؟ حرکتی نخواهم کرد آغاز کن تمامی ابزار در اختیارت است آغاز کن جستجوی مقدست را به نظاره نشته ام آغاز کن.... + موقعی که خط خطی شد : جمعه 28 تیر1387 11:46 PM گذشته شده از قلب سایه |
بی تو نه بوی خاك نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسكینم..... چرا صدایم كردی ؟ چرا ؟؟؟؟ ! + موقعی که خط خطی شد : یکشنبه 23 تیر1387 11:46 PM گذشته شده از قلب سایه |
بگو بگو، بگو به من + موقعی که خط خطی شد : دوشنبه 10 تیر1387 3:26 PM گذشته شده از قلب سایه |
باز یکی با بار غم خودشو دار میزنه پشت خونه ی دلش غم داره در میزنه می دونه تو زندگیش دیگه خط آخره رو سرش جغد اجل داره پرپر میزنه + موقعی که خط خطی شد : یکشنبه 9 تیر1387 12:52 PM گذشته شده از قلب سایه |
واسه این پست کامنت نذارین لطفا.............
لطفا به پست قبلی مراجعه شود متن موردنظر بالاخره بعد از کلی تمنا و تقلای بنده قبول فرمودن که تشریفشون رو بیارن سر جاشون... با تشکر از هم قطاران گرانمایه "سایه" + موقعی که خط خطی شد : چهارشنبه 5 تیر1387 1:1 AM گذشته شده از قلب سایه |
دوست نداشتم توی این شب از غم و غصه بنویسم ولی چه کنم که راه فرار ندارم امروز روز خیلی سختی بود من امروز دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم باورم نمیشه که بی خود و بی جهت زده باشم زیر گریه اونم کجا؟ سر کار........ میدونی خدا جونم من خودمو گم کردم گمه گم اصلا نمیدونم کجام و چی ام نمیدونم واسه چی زندم و نفس میکشم نمیدونم که برای کی زندم خدا جونم من فقط به خاطر مامانو باباست که زندم فقط و فقظ به خاطر اونا خداجونم اینقدر ذهنم رو چیزای مختلف به خودش مشغول کرده که خودمم نمیدونم دارم چی میگم به جون خودم مجنون و مفلوک شدم ببخشم که پر روئی کردم و به جون خودم قسم خوردم چون نمیتونم به جون کسایی قسم بخورم که دوسشون دارم من از اینکه یه سری دائما به جون مامانه نازشون به خاطر هر چیز و ناچیزی قسم میخورن میرنجم.. آره میگفتم به جون خودم احساس پوچی میکنم خدا جون آخه درست نیست که من تو این روز ناراحت باشم و با قیافه درهمم مامانو برنجونم . ولی خواجونم نمیتونم آخه چه جوری بخندم خدایا من روزهاست که تو این اتاق سه در چهار تک و تنها میشینم و زل میزنم به این صفحه. که اگه اینم نبود من نمیدونم الان کجا بودم. شاید گوشه قبرستون یا نه وسط قبرستون. از همه چی دور شدم از آدمها از زندگی از احساس از زیبایی دیکه نمیتونم وجود کسی رو پیشم تحمل کنم خدایا شرمندم مامان رو هم از خودم رنجوندم و بارها.... تحمل هیچ کسی روندارم حتی عزیزترین هام رو من کارم به جائی رسیده که حتی نمیتونم دوقدم راه برم زود خسته میشم خودت که حال و روزم رو میدونی الان که فکر میکنم میبینم که چقدر عوض شدم یادمه اینقدر تو روز مشغول بودم و پویا که شبها نمیفهمیدم کی خواب میرم ولی حالا چی؟ هر روز داره حالم بدتر میشه هر کاری هم میکنم بهتر بشه بدتر میشه بدتر میشم که بهتر نمیشم این روزا فکر میکردم دیگه حالم داره بهتر میشه ولی سخت در اشتباه بودم با این اتفاق فهمیدم که...... اصلا ولش کن بابا من امسال هم مثل هر سال اولین کسی بودم که مامانه گلمو بوسیدم و بهش تبریک گفتم ولی امسال خیلی پیش مامان شرمندم تا به حال سالی نبود که واسه این فرشته مهربون هدیه نخریده باشم. هدیه به کنار تا حالا سالی نبوده که من تو این روز شاد نباشم و پر از حس و شور عشق ولی امسال چی؟ نمی نالم خدا اینارو نمیگم که ازت شکایت کرده باشم و یا بگم ازت ناراضی ام نه میدونم تو تنها کسی هستی که میشنوی و از نحوه حرف زدنم ایراد نمیگیری از فعل و قافیه و ضمیر ایراد نمیگیری خودت خوب میدونی که من نه بلدم شعر بگم و نه بلدم با استعاره و آرایه ادبی و اینا حرف بزنم میدونم که همه حرفهامو از اول تا آخر میشنوی و وسطش حرفمو قطع نمیکنی میدونم که بعد شنیدن حرفهام نظزیه پردازی نمی کنی کاری که کمتر کسی میکنه خدا جونم کمکم کن تا لااقل یه فردایی رو شاد باشم و دل مامان رو شاد کنم خدا خودت میدونی که مامان خیلی قصه داره پس کمکم کن تا لااقل فردا با روی شادم باعث بشم برای یک روز هم که شده قصه هاشو فراموش کنه الان که خودمو گذاشتم جای مامان میبینم که اوضاع اون که باید خیلی بدتر از من باشه ولی این موجود ناز ، خم به ابرو نیاورده من اگه جای مامان باشم و دخترش حتی توی یک هفته یا نه یک ماه یه بار هم به کمکش توی آشپرخونه نره چی؟ اینا تازه کمشه مامان تنها کسیه که من وقتی حوصله نداشته باشم جوابشو نمیدم آره باورش سخته همین مامان تنها کسیه که وقتی درد دارم با دیدنش آروم میشم مامان همیشه هست اصلا بهش اجازه نمیدم مارو تنها بذاره حتی واسه یه روز آخه اگه مامان بره جائی، من دیگه غذای گرم ندارم وای من چه بدم امیدوارم مامان منو ببخشه آخه وقتی مامان خونه نیست من دق میکنم انگار هیچی تو خونه نیست وای مامانم منو ببخش خیلی اذیتت میکنم میدونم وای که چه صبوری مامانم تو چقدر خوبی که همه غر هامو میشنوی و تحمل میکنی مامان یادمه یه روز حالم یه کوچولو بد بود و تو نبودی وای که چه سخت میگذشت هیچ مسکنی جواب نمیداد ولی مامانیه من وقتی اومدی و دیدمت تموم دردام رفت وقتی میای و واسم اسفند دود میکنی و با نگرانی نگام میکنی همه چی به حالت اول خودش بر میگرده و آرامش توی جسم و روحم برقرار میشه مامانی یادمه وقتی امتحان داشتم، تو حتی از خودمم بیشتر به فکر امتحانم بودی و نگران یادمه من باید سالاد درست میکردم و تو کارای دیگه ولی ساعت یک ظهر میشد و من یادم میرفت که باید سالادی درست میکردم و در عین ناباوری وقتی میگفتم آآآآآخ یادم رفت، میدیدم که تو با یه ظرف سالاد می اومدی مامانم یادمه که صبحها غر میزدم و داد و بیداد که ای وای مامان این مقنعه منو کجا گذاشتی ، بدو دیرم شده دم در ازت کرم میخواستم میرفتم دوباره بر میگشتم و فریااااااد که ماماااااان ساعتم....... مامانم یادمه که گاهی میخواستی درد دل کنی ولی من زود از پیشت فرار میکردم تا نشنوم مامانم یادمه که وسط حرف زدنت می پریدم و حرفت ناتموم رها میشد یادمه وقتی میخواستی درد دل کنی اینقدر واست روضه میگفتم و غر میزدم که که چرا داری اینجوری میگی که خودتم پشیمون میشدی. مامان خوبم میدونم که بارها با این کارام قلبتو شکوندم میدونم اینقدر قلبت بزرگه که هیچ کدم از این کارام رو به دل نگرفتی میدونم که خیلی تو اون قلب مهربونت زخم داری مامانم من به فدای اون قلب شکسته ساکتت من چه بدم . چه روزایی که پیشت گریه کردم و نالیدم از زمین و آسمون از داداش و آبجی از همه و همه چیز تو شنیدی و آرومم کردی . گل نازم من از همه بیشتر با تو تلخی کردم ولی مامانی تو دم نزدی مامانم تو حتی بعد قهر کردنات زود آشتی میکردی و اصلا به روی خودت نمی آوردی که من و تو با هم .... مامانی چه خوب که من جای تو نیستما اگه جای تو بودم که تا حالا این دختر بدت زنده نبود با دستای خودم ... چه دختر بدی. خدا جونم خودت که میدونی مامان چقدر قصه داره تو که از دل مامان خبر داری تو که از دل من خبر داری پس کمکم کن تا فردا واسه مامان باشم شاد و سر زنده باشم یه فردا غم و قصه رو از خودم دور کنم حداقل ظاهرم رو جلو مامان حفظ کنم فردا بهترین دختر دنیا میشم واسش من که هیچ وقت نبودم خدایا کمکم کن تا لااقل یه فردا بشم دختر خوب مامان هر چند که مامان همیشه میگه تو دختر خوب خودمی مامان جون دوست دارم منو ببخش... پ.ن : این پست رو فقط واسه دل خودم نوشتم و گذاشتم . بدون باز خوانی و ... پ.ن : هر کار می کردم نمیتونستم متن رو بذارم ولی بالاخره موفق شدم البته با 2روز تاخیر + موقعی که خط خطی شد : سه شنبه 4 تیر1387 3:4 AM گذشته شده از قلب سایه |
مامان خوبم دوست دارم... بابت همه مهربونیات ممنونم مامان خوبم من بد رو ببخش مامانم دخترتو ببخش مامانم مثل همیشه دعای خیرتو نثارم کن. مامانم مامان خوبم دوست دارم... + موقعی که خط خطی شد : دوشنبه 3 تیر1387 0:28 AM گذشته شده از قلب سایه |
+ موقعی که خط خطی شد : شنبه 1 تیر1387 9:50 PM گذشته شده از قلب سایه |
دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد .. دلم کسی را می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد . + موقعی که خط خطی شد : یکشنبه 26 خرداد1387 2:0 AM گذشته شده از قلب سایه |
نیازم سایه تنهایی هایم همدمم خستگی هایم نیازم سالها از عمرم ، عمر بی ارزش و سراسر یکنواختم می گذشت و هیچ نداشتم یاری شانه ای همراز و همدمی سنگ صبوری هم صدا و هم ناله ای هیچ نداشتم. کودکی بودم نگاهم میکردند و لبخند تحویلم میدادند به آغوشم میگرفتند از اغوشی به آغوش دیگری می رفتم و خوب می دانی که چه ها میگفتند نیازم میدانستم که با همه کودکان اینگونه اند و می دانستم این دیر زمانی نخواهد پائید هیچ نگفتم و لبخند تحویلشان دادم اما تنها بودم نیازم میدانم در حق لااقل مادر بی انصافی ست که اینگونه میگویم اما نیازم از آغوش مادر که جدا کردنم یادم نیست کی بود و کجا بودم هیچ به خاطر ندارم اما جدا کردنم جدا شدنم همانا و تنها شدنم همانا نیازم سایه در تنهایی خود بزرگتر شد نگاهم میکردند و از زیبایی چشمانم میگفتند بانمک میخواندنم میدانستم که با همه اینگونه می گویند اما هیچ نگفتم و لبخند تحویلشان دادم و همچنان تنها بودم میدانم در حق لااقل خواهر بی انصافی ست که اینگونه میگویم اما با هزاران رنجی که میدانی از خواهر نیز جدا کردنم ولی این جدا شدنم را خوب به یاد دارم خواهرم ، تنها پناهم ، تنها کسم در شبهای ترس و دلهره آور را نیز از سایه ات گرفتند نیازم نمیدادمش گوشه چادرش را سخت گرفته بودم اما از او هم جدا کردنم. جدا شدنم همانا و تنهاتر شدنم همانا نیازم تو خوب میدانی نه خواهری هم صدایم بود و نه مادری میدانم در حق لااقل مادرم بی انصافی ست اما نیازم به جان سایه ات تنها بودم نیازم تو خوب میدانی مادر بود پدر بود دوستم داشتند همه با من بودند اما نیازم به جان سایه ات باز هم تنها بودم نیازم شبهای بسیاری مادر و پدر بر بالینم نخوابیدند میدانم آخر سایه ات با بیماری و شب بیداری پیوندی نا گسستنی دارد نذرهای پدر ، چشمهای خیس نگران مادر ، همه را به یاد دارم نیازم دست پدر که گیسوانم را میبافت و بوسه بر صورتم میزد را خوب به یاد دارم نیازم همه را داشتم اما باز هم تنها بودم به جان سایه ات تنها بودم بزرگتر میشدم و همچنان تنهاتر روزها را از کف میدادم و هیچ نمی فهمیدم دوستانی داشتم بسیار همراهم بودند و هیچ نمیدانستم که این همراهی نیست فقط همراهم بودند و من میدانستم که تنهایم با من بودند و با من نبودند بدون من هم بودند نیازم تو خوب میدانی چه می گویم سایه روزها را با آنها میگذراند و همچنان تنها بود نیازم سایه با انها نگریست شانه ای نبود برای هق هق گریه های سایه به آنها نیز دل نبستم میدانستم آنها هم رهگذرند رهگذرانی که مسیری و مسافتی را همراهی ام میکنند درد تنهایی ام را با خود به این سو و آن سو می کشیدم تنها بودم نیازم بیشتر از هر کسی اطرافم شلوغ بود و پر از همهمه اما به جان سایه ات تنها بودم گهگاهی با خود مینالیدم که چرا بدین گونه است با خدای بی کسی هایم میگفتم و اشک میریختم سایه ات میهمان زیاد داشت اما سایه ات میزبانی نداشت سایه ات ساده دل بود و زود باور سایه ات همه را دوست میداشت سایه نه نمیگفت نیازم نکند به سایه ات بخندی که بدین گونه میگوید هر تحقیق و هر خرید و هر کاردستی و هر مشق و هر مهمانی و هر جشن و هر عزا و هر کوفتی که بود سایه ات اولین نفر بود سایه ات هر جا که دلی شکسته میشد حضور داشت هر جا که حقی پایمال میشد سکوت را نمیفهمید سایه ات گاه سنگ صبور بود و گاه شانه ای میشد برای گریستن ها نیازم سایه با همه میگفت سایه با همه میخندید سایه بر سر همه داد میزد سایه با همه مهربانی میکرد نیازم سایه ات پرستار هر کسی میشد تا کسی تب میکرد سایه اولین نفر بر بالینش بود سایه از دیدن غم دیگران سخت افسون میشد سایه میخندید اما سایه ات هم چنان تنها بود نیازم یک سوال چرا هنگامه نیاز من که می رسید کسی را نمیافتم ؟ ! چرا از کنار حرفهای سایه ات به سادگی میگذشتند؟ چرا اشکهای سایه فهمیده نمیشد ؟ چرا شانه ای نبود ؟ نیازم سایه ات تنها بود اما تنهایی را نمی فهمید سایه ات تنها بود و به تنهایی خو کرده بود سایه ات تنهایی را دوست میداشت اما نیازم سایه تنهایی را بلعید نیازم نکند بخندی سایه ات همه را رهنمود می کرد سایه ات خودخواه بود سایه ات فکر میکرد خطا به او تعلق ندارد سایه میگفت من چنینم و من چنانم سایه می گفت تنهایی هایش را به هیچ احدی نمی فروشد سایه مغرور بود سایه خود را از دیگران جدا میدید سایه باید تاوان این خودخواهی ها را پس میداد سایه باید میفهمید که قضاوت نابجا ممنوع سایه خیلی چیزها را باید میفهمید نیازم تو میدانی چه میگویم ؟ تو میدانی چرا تنهایی را بلعیدم ؟ تنها به جرم غرور ؟ با خواست خود بود که بلعیدم یا خدا این چنین خواست ؟ کارم که به اینجا میرسد هیچ نمی فهمم نمیدانم نیازم گنگم گنگ. نیازم سایه سرشار از احساس و عاطفه اکنون کجاست؟ سایه کجاست ؟ تو خوب میدانی با این دل رئوف و ساده سایه ات چه کردند تو خوب میدانی از این دل مهربان سایه چه ها که بیرون نکشیدند تو میدانی نیازم تو میدانی سایه تمام وجودش را داد تمام قلب و روحش را داد نیازم سایه سرشار از احساس کجاست؟ نیازم قلب سایه کجاست ؟ تو خوب میدانی که به این دل شکستن ها خو کرده ام تو خوب میدانی که دل سایه ات کوچک است و پوستش کلفت نیازم تو میدانی که سایه چه کشید و چه میکشد تو میدانی که همین شکسته شدنهای پی در پی بود که سایه را محکم و استوار کرد نیازم شکستم و نشکستم دلم گریست و چشمانم نگریست نیازم سایه ام سایه تنها یی هایم تو شاهدی که چگونه قلبم را به زور و اجبار دزیدند سایه قلبش را به هر کسی نمیداد تو خوب میدانی که دل کوچک سایه باز هم دلش سوخت از خودم متنفرم نیاز چرا باید دل سایه به هر کسی بسوزد و جزغاله شود ؟ چرا سایه احساس میکند که سوپر من غصه هاست ؟ چرا سایه تا دل شکسته ای می بیند دلش به رحم می آید ؟ چرا سایه هست و نیست خود را فدای دیگری کرد که نباید ؟ سایه ام سایه همراهم نیاز زندگی و هستی ام تو میدانی ؟ تو جواب سوالهایم را میدانی ؟ نیازم باید چشمهایم را می بستم و نمیدیدم ؟ باید همدردی را نمی فهمیدم ؟ باید قلبم را نمی دادم ؟ باید شریکی را وارد تنهایی هایم نمیکردم ؟ نیازم از روزی که قلبم را دادم فهمیدم فهمیدم که از هر تنهایی تنها ترم فهمیدم سایه ام فهمیدم نیازم نیازم یادت هست چه زیبا شکستنم یادت هست چه حق به جانبانه شکستنم تو خود شکستنم را نظاره گر بودی خرد شدنم را لحظه به لحظه دیدی نیازم باور نداشتم بعد از بارها شکستن باز هم میشود شکست نمی دانستم که میشود بارها شکست و شکست و شکست مگر چینی شکسته بند زده باز هم توان شکسته شدن دارد ؟ اگر دارد من هم باید می داشتم ؟ اما نیازم سایه ات را که بعد شکسته شدن کسی بند نزد سایه ات که تکه تکه بود نیازم تو خوب میدانی سایه چرا شکست نیازم تو میدانی سایه تاب توان این همه شکسته شدن را داشت سایه باز هم باید می شکست باید می شکست چون او اینچنین می خواست سایه جرا باید می شکست ؟ شاید سایه به جرم اینکه بارها شکسته شد و دم نزد باز هم می باید درد سخت شکسته شدن را پذیرا می شد شاید به جرم ساده دلی باز هم می باید می شکست باید می شکست تا بفهمد باید از راهی دیگر به سوی هدفش بشتابد باید می شکست تا بفهمد هنوز چیزی نیاموخته باید می شکست تا بهانه ای برای شروع دوباره می داشت باید می فهمید که هنوز کامل نیست . نیاز ، شانه هایم نیاز ، قلبم نیاز ، سایه ....... شاهد شکسته شدنم نیاز زندگی ام من به تو محتاجم من به تو مدیونم اشکهایم را به آب سپردم آب تو بودی شانه ای خواستم برای گریستن شانه هایت را به من ارزانی کردی نیازم تنهاییت را با من قسمت کردی غمهایم را با شادیهایت معاوضه کردی مرحم شدی بر زخمهایم خاصیت های اسیدی را برایم دفع کردی بهانه هایم را به تو دادم خنده هایت را به من ارزانی کردی آغوش گرمت را ارزانیم نمودی تکیه گاهم شدی نیازم دستت را نگرفتم و دستم را گرفتی سقوط کردم و دستم را گرفتی رها شدم و رهایم نکردی فرو میرفتم و تو هم می امدی زجه می زدم و فریاد می کشیدم رهایم نکردی امیدم بودی دستم را گرفتی و از سقوط نجاتم دادی تسکین دهنده دردهایم بودی زخم هایم را دیدی و رو برنگرداندی نگرانی برایت خریدم و شکایت نکردی و مهربانی تقدیمم کردی نیازم مهربانم من به تو محتاجم من به تو مدیونم نیاز همیشگی ام نیاز بی نیازی هایم من به تو محتاجم من به تو مدیونم نیازم ، نیاز هست بودنم نیازم دوستت دارم... + موقعی که خط خطی شد : دوشنبه 20 خرداد1387 0:11 AM گذشته شده از قلب سایه |
برای سایه زندگیم.....برای سایه... سایه عزیزم...مهربان من....غصه هایت را به من بسپار...شادیهایم را به تو میبخشم....بهانه هایت را به من بده...خنده هایم ارزانی تو.... نازکم...گاهی که دلتنگ میشوی از زندگی...از ادمها...از صورتکها....شاید توقع زیادی باشد که بگویم با توام....اما باور کن با توام. نازکم ....هیچ میدانستی شانه هایت قدرت نگهداشتن کوه را هم دارند ؟! اگر اینچنین نبود کوله بار زندگیت را سنگین نمیکرد...! میدانم گاهی ادمها خسته میشوند....تو هم خسته میشوی تو هم تکیه گاه میخواهی تو هم سرپناهی میخواهی تا هنگام باریدن چشمهایت به انجا پناه ببری...تو هم گهگداری هوای اغوش گرمی را میکنی تا بیقراریهایت را شفا بخشد...میدانم ....به خدا میدانم... نازکم...نمیگویم همیشه با تو میمانم اما همیشه برایت دعا میکنم...برای قلب تنهایت که شاید هنوز گمشده اش را نیافته...برای دل کوچکت که از بس شکستنش به سان چینی بند خورده شده...برای چشمان روشنت که رگبار بهار هم نتوانسته معصومیتش را با خود ببرد...برای تو...برای تو دعا میکنم. نازکم....غریبه های اطرافت زیادند.نکند دریچه قلبت بلغزد و انها را به مقدس ترین مکان وجودت راه دهی...؟...نکند اکسیر دوستت دارم را به هر کس و ناکسی پیشکش کنی؟...نکند جسم خسته ات میهمان اغوش هر غریبه ای باشد؟!....نازکم غصه هایم را زیاد نکنی؟!...غصه گریه های تو...غصه دلتنگیهایت ...غصه چشم انتظاریهایت...غصه دوریت برایم کافیست جان نیازت بیشترش نکن.... نازکم...چند روز پیش غریبه ای در خانه ات را زد...یادت هست؟ با دسته ای گل سرخ امده بود.گفت دوستت دارم!گفت تمام زندگی اش را به پای تو میریزد!گفت...گفت...گفت... شاید جادو شده بودی...داشتم دق میکردم.....نازکم...نکند باور کنی..نکند قفل قلبت باز شود...! نازکم....شش دانگ قلبت را به نام کسی بزن که هرگز نمیگوید دوستت دارم. هرگز نمیگوید اما...تمام هستی اش را به نامت میزند...هرگز نمیگوید اما دنیایش میشوی....هرگز نمیگوید اما پناهگاه خستگیهایش میشوی.... نازکم...غصه هایت را بیرون بریز...غم هایت را جاری کن.نگذار مرداب غصه هایت دریای زلال وجودت را پهنا گیرد...گریه کن نازکم...گریه کن به رسم ابرهای اسمان گریه کن....گریه کن...با صدای بلند گریه کن....بگذار رها شود اسارت اشکهایی که یک عمر سنگشان را به سینه کوبیدی...بگذار سکوتت فریاد بکشد....بگذار بغضهای زندگیت ولادت یابند...گریه کن نازکم...نکند از من خجالت بکشی...؟! راستش من هم چند روزیست دنبال بهانه ای میگردم برای باریدن...ابرهای سیاه بیرحمانه اسمان دلم را گرفته اند...گریه کن نازکم.... سبک تر که شدی...وقتی روشنی چشمهایت از شرم غصه هایت سرخ شد..وقتی پژواک صدایت از اسارت رهایی یافت...وقتی رنگ تازگی بر گونه هایت نشست...دستانت را به صداقت اب بسپار و ماه وجودت را با بوسه اب اشنا کن...چادر نماز سفید گلی ات را پیرایه وجودت کن....رو به معبودی کن که چشم انتظارت بود...خیلی وقت پیش...و شاید اشکهای تو...غصه های تو...دللتنگیهای تو...بهانه ای بوده برای رفتن به میهمانی اش... نازکم...انجا که رفتی فقط صدایش کن...بگو منتهای ارزوهایت را...من به تو اطمینان میدهم تمامش را میشنود...تمامش را به خدا بگو من هم میگویم...میگویم...تا فرصت دوری را از ما بگیرد...هنگامه دوریت که به سر اید در اغوشت ارام میگیرم...در اغوشم مینشینی...ارام میشوم....هنگامه دوریت که به سر اید پیچک نیاز انگشتان نیازت انگشتانت را بوسه خواهد داد...کاش زودتر به سر اید... نازکم....نازکم...نازکم....حرفهایم تمامی ندارند...تو چرا چیزی نمیگویی که کمتر حرف بزنم... نازکم....قسمتی از زندگیم را به تو دادم...قابلی ندارد...پیشکش مهربانیهایت.. نازکم..دارم به اخر نامه میرسم اما حرفهایم تمام نمیشوند...با تو در خیالم حرفها میزنم... رویای من دنیای دیگر من است برای داشتن همیشگی تو... سایه شکسته من....سایه تنهای من...سایه زندگی من...سایه من...دوستت دارم... باز هم میگم این متن نوشته دوستم نیاز خطاب به بنده حقیر + موقعی که خط خطی شد : شنبه 18 خرداد1387 7:25 PM گذشته شده از قلب سایه |
ای که نیستی و نمیدانم کیستی ! ای که هستی و نمیدانم نیستی ! ای که نیستی و نمیدانم که هستی ! در آسمانی دیگر؟ از آسمان چه خبر؟ راستی اگر آمدی یک ستاره آز آسمان بی نهایت برایم بیار ای که نیستی در آسمانی دیگر؟ نکند اشتباه میکنم بگو که در آسمانی نمی شنوم چه گفتی؟ دوباره بگو نه، باز هم صدایت به گوشم نمی رسد یا که من ناشنوایم و خود نمیدانم یا که تو با من قهری و لب به سخن نمی گشائی نیستی ، سخن نمی گوئی ؟ با من از ستاره ها نمی گوئی ؟ نیستی.. های میشنوی آیا ؟ صدایم رساست ؟ چه میگوئی ؟ چه ؟ داد بزنم ؟ نیستی از من چه میخواهی ؟ تو حسرتی ؟ حسرت نیستی های من ؟ نه نه باز هم.. من چه مغرورم تو خوب میدانی که کیستی تو میدانی کیستم این منم که صدایت میزنم و خطابه ات میکنم این منم که تو را میخوانم نیستی تو میدانی که چرا دنبالت میگردم ؟ تو میدانی که چرا نیستی ؟ تو از من میگریزی یا من از تو ؟ تو جواب سوالهایم را میدانی ؟ نیستی ، نیستی آیا ؟ یا که هستی و من نمی بینمت ؟ میدانم که می گوئی هستی و بودی میدانم که دوست داری فریاد کنی که بودی و ندیدمت میدانم نیستی ! اما ! نیستی سخن بگو با من از نبودن و بودن بگو تو از اول نبوده ای ؟ نیستی کی متولد شده ای ؟ نیستی با من نمی گوئی ؟ برای باری هم شده جوابم بده تو می دانی چرا حسرتت را دارم ؟ چرا حرص نداشنت راحتم نمیگذارد ؟ چرا نمی گذارد من باشم و هستی ؟ نیستی ، من هستی را دوست دارم.. تو میدانی چرا هستی فراموش شده ؟ تو میدانی چرا هستی را نمی بینم ؟ هستی کجاست ؟ هستی با من است آیا ؟ نیستی ، هستی کجاست ؟ با تو ؟ با من ؟ نیستی دوستت دارم میدانم که با نبودنت است که دوستت دارم تو اگر باشی باز هم دوستت خواهم داشت ؟ با تو خواهم ماند ؟ تو را خواهم دید ؟ درکت خواهم کرد ؟ میدانم عطش داشتنت است که جنون را به سراغم آورده و مرا شیفته ات کرده مرا در حسرت دیدار تو داغ دیده کرده تو اگر روزی بیایی تو را به همین اندازه که اکنون دوست دارم دوست میدارم ؟ نیستی ستاره فراموشت نشود در آسمانی دیگر ؟ هستی را گم کرده ام آخر تو نمیدانی کجاست ؟ مدتهاست که ندیدمش یا که گم شده یا خود را پنهان کرده نمیدانم نیستی اگر هستی را دیدی بگو دلم برایش تنگ شده اگر هستی با توست بگو ستاره ای که برایم آورده بود را هنوز دارم اگر هستی را یافتی بگو ستاره اش زیبا بود وای... نیستی! فکری از خاطرم گذر کرد آری وااااااای درست حدس زدم نیستی تو همان هستی من هستی ؟ آری ؟ آری نیستی ؟ قهری با من ؟ هستی من! هستی.. هستی.. بیا بیا که سخت دلتنگت شدم بیا که حال نبودن و نیستی ات را ادراک میکنم بیا تا در آغوشت گیرم مرا بپدیر هستی من دستم را بگیر هستی من هستی ، هستی من دوستت دارم... + موقعی که خط خطی شد : دوشنبه 13 خرداد1387 6:1 PM گذشته شده از قلب سایه |
از باده نیست سرخوشم ، سرخوش و مست ! بیزارم و دلشکسته از هر چه که هست ! من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست ! در حسرت هست پشت من پاک شکست ! + موقعی که خط خطی شد : شنبه 11 خرداد1387 5:35 PM گذشته شده از قلب سایه |
گمان کردم كه او عاشق ترين عاشق در اين دنياست ! گمان کردم كه غمخواري براي يك دل تنهاست ! از عشق خود به من مي گفت ! از عاشق ها سخن مي گفت ! از اشكي داغ و آتش زن ، هميشه چشم او پر بود ! ولي افســـوس ! ولي افســــــوس ! همه ازعشق گفتن ها ! تمام گــريـه كـردن ها ! تظاهر بود ! تظاهر بود ! همه عاشق نوازي ها ! تمام صحنه سـازي ها ! تظاهر بود ! تظاهر بود ! به خود گفتم دوباره بخت يارم شد ! به خود گفتم كه پاياني براي انتظـارم شد ! به خود گفتم كه يار و ياور دور از ديـارم شـد ! به خود گفتم دوباره نـوبـت فـــصـــل بـهـارم شد !!! + موقعی که خط خطی شد : پنجشنبه 9 خرداد1387 10:14 PM گذشته شده از قلب سایه |
خستم خسته تر از اونییم که بتونم گم بشم تو خیالاتم خسته تر از اونییم که بتونم بمیرم پشت هیاهوی مردنم آه هستم و نیستم و از نبودن و بودن تهی گنگم و نامرئی مرئی بودنم رو کی دید و فهمید که نامرئی بودنم را بو بکشه .. آه هیچ وقت تا به این اندازه رنج بودن رو ذهن همیشه مشوشم لمس نکرده بود رنج بی خوابیهای شبانه رنج کابوس و بیدار شدنهای نابهنگام سحرگاهی رنج فرار کردن از مهربانی رنج ساده دلی رنج روان بودن و جاری شدن رنج هست بودن ها رنج نه نگفتن ها رنج ادامه دادن ها رنج بی کسی رنج بی کسی های درون تنهایی رنج رنج رنج آه چه کنم که راه گریزی نیست چه کنم که رنج را خود خواهانم و خود به جان خریدمشان با رنج پیوندم با بودن ها و گریزها سهل شد رنج تنهایی را برایم زیبا و بکر کرد به رنج ایمان دارم رنج ، تنهایی ام را بیدار کرد رنج تنهایی ، حلاوت تنهایی رو به من چشوند . تنهایی رو تو بغلم گرفتم و تند و تند به گونه های قشنگش بوسه میزنم تنهایی که قدرشو ندونستم تنهایی که سخت بود ولی نمیدونستم که نداشتنش سخت تر از داشتنشه.. فکرکنم گفتن این جمله خیلی به جاست که میگه : ممکن است زندگی بر روی کره ی زمین گران باشد ولی لااقل سفر سالانه مجانی به دور خورشید را با خود دارد !!! خلاصه که بعد مدتها جدائی رسیدم به وصالش من او تنها.. تنهايي من زماني ولادت يافت که انسانها ، لغزشهاي حاصل از پرگويي مرا ستودند و فضايل خاموشي ام را ناچيز شمردند. سایه + موقعی که خط خطی شد : چهارشنبه 8 خرداد1387 2:5 PM گذشته شده از قلب سایه |
آه + موقعی که خط خطی شد : سه شنبه 7 خرداد1387 9:55 AM گذشته شده از قلب سایه |
|